جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٩٢ - ٢٨ ابنسیرین، همیشه پاکیزه و معطر
آن مرد پرسِید: در پِیشگاه خداوند حال ما چگونه است؟ اباذر فرمود: اعمالتان را به قرآن عرضه کنِید خداوند مِیفرماِید: همانا نِیکان در نعمت اند و گنهکاران در جهنم. از او پرسِیدند: اگر چنِین است پس رحمت الهِی چه مِیشود؟ اباذر جواب داد: رحمت خدا به نِیکوکاران نزدِیک است. (اِنَّ رحمه الله قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ) [١]
٢٨. ابنسِیرِین، همِیشه پاکِیزه و معطر
ابنسِیرِین همِیشه پاکِیزه و معطر بود. روزِی شخصِی از او پرسِید: چرا تو همِیشه معطر و خوشبو هستِی؟ ابنسِیرِین ابتدا چِیزِی نگفت. آن مرد او را قسم داد که قصه خود را براِی او بگوِید. ابنسِیرِین گفت: من در جوانِی بسِیار زِیبا بودم. شغل من پارچه فروشِی بود، روزِی زنِی به همراه کنِیز خود به مغازهام آمد و مقدارِی پارچه خرِید و گفت: همراه من بِیا تا پول آن را به تو بپردازِیم.
مغازه را بستم و همراه آنها راه افتادم تا به جلوِی خانه رسِیدم، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم. بعد از مدتِی آن زن من را به داخل خانه دعوت کرد، چون داخل شدم، خانهاِی دِیدم از فرشها و ظروفِ آراسته، من را نشاند و چادر از سر خود برداشت، او را در نهاِیت زِیباِیِی دِیدم، خود را به انواع جواهرات آراسته بود. در کنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوشطبعِی با من سخن گفت که اِی جوان! مِیبِینِی که پارچه و فرش زِیاد دارم، قصد من از آوردن تو به اِینجا چِیز دِیگرِی است. من مِیخواهم از تو کام دل برگِیرم.
من چون مهربانِیها و عشوه بازِیهاِی او را دِیدم، نفس امارهام به سوِی او مِیل کرد، ناگاه الهامِی به من رسِید گوِیا قائلِی از سوره والنازعات اِین آِیه را تلاوت مِیکرد: (وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى^فَإِنَّ الْجَنَّه هِيَ الْمَأْوَى) [٢] «هر کس از مقام پروردگار خود بترسد و خود را از پِیروِی هواِی نفس باز بدارد، قطعاً جاِیگاه او بهشت خواهد بود.» وقتِی اِین آِیه در نظرم گذشت عزم خود را جزم کردم که دامن پاک خود را به اِین گناه هرگز آلوده نکنم، هر چه آن زن به من مِیل نشان مِیداد، من به او بِیتوجّهِی مِیکردم.
[١] بحار الأنوار، ط دارالاحِیاءالتراث، علامة مجلسِی: ج ٦، ص: ١٣٧.
[٢] عنوان الکلام، ص: ٢٠٦.