جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٩٤ - ٢٩ مراقب باش دامنت آلوده به گناه نشود
زن پاسخ داد: از بنِیآدم هستم! مرد بدون آنکه سخنِی بگوِید تصمِیم گرفت به او حمله کند ولِی زن را سخت پرِیشان و لرزان دِید. راهزن گفت: چرا اِین قدر پرِیشان و لرزان هستِی؟ زن با دست به سوِی آسمان اشاره کرد و گفت: از خدا مِیترسم. مرد پرسِید: آِیا تا بحال کار خلافِی انجام دادهاِی؟ زن پاسخ داد: به خدا سوگند نه! ترس و اضطراب زن در دل راهزن بِیباک هم اثر گذاشت و گفت: تو تاکنون گناهِی نکردهاِی و اکنون که مجبور هستِی با اِین حال اِینگونه از خدا مِیترسِی!
به خدا قسم من از تو به ترس از خدا سزاوارترم. راهزن اِین سخن را گفت و به حقِیقت توبه کرد و برگشت. همِین طور در حال پشِیمانِی و اضطراب راه مِیپِیمود که ناگاه به راهب مسِیحِی رسِید و با ِیکدِیگر هم سفر شدند مقدارِی از راه را با هم رفتند. هوا بسِیار داغ و سوزان بود و آفتاب به شدت بر سر آن دو نفر مِیتابِید.
راهب گفت: جوان! دعا کن تا خدا ساِیهبانِی از ابر براِی ما بفرستد تا از حرارت خورشِید آسوده شوِیم. جوان با شرمندگِی گفت: من عمل نِیکوِیِی در پِیشگاه خدا ندارم تا دعاِیم پذِیرفته شود. عابد گفت: پس من دعا مِیکنم و تو آمِین بگو. جوان قبول کرد. راهب دعا کرد و جوان آمِین گفت: طولِی نکشِید که تودهاِی ابر بالاِی سرشان قرار گرفت هر دو زِیر ساِیه ابر مقدار زِیادِی راه رفتند تا بر سر دو راهِی رسِیدند و از ِیکدِیگر جدا شدند. عابد به راهِی رفت و جوان به راهِی دِیگر.
ناگهان راهب دِید که ابر بالاِی سر جوان حرکت مِیکند فورا به سمت او رفت و گفت: اکنون معلوم شد تو در نزد خدا بهتر از من هستِی. دعاِی من به خاطر آمِین تو مستجاب شد. بگو: چه کار نِیکِی انجام دادهاِی که در نزد خدا ارزشمندتر از عبادت چندِین ساله من است. جوان داستان خود را نقل کرد. راهب پس از آگاهِی از مطلب گفت: خداوند گناهان گذشتهات را به خاطر آن ترس، آمرزِیده است. مراقب باش که آِینده دامنت آلوده به گناه نشود. [١]
امام باقر علِیه السلام فرمود: خود را بوسِیله ترس از خدا از وسوسهها و حِیلههاِی شِیطان حفظ کنِید و از اميدوارِی دروغين بپرهيزِید که اگر بِیجهت امِیدوار باشِید در آنچه از آن مِیترسِید واقع مِیشوِید. (تَحرَّزْ مِن إبْليسَ بالخَوفِ الصّادِقِ) [٢]
[١] بحار الأنوار، ط دار الاحِیاء التراث، علامة مجلسِی: ج ١٤، ص: ٥٠٧.
[٢] الوافي، ج٢٦، ص: ٢٦١.