رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٤٨٢ - رساله امام هادى
كنيد و از فرمان او سر نپيچيد كه شما سخنان حق و آيات خدا را از او مىشنويد»[١] (١) پس هر كه پندارد كه خداوند تعالى امر و نهيش را به بندگان خود وانهاده است ناتوانى او را ثابت شمرده و او را ملزم پنداشته است كه هر چه از خوب و بد بكنند، بپذيرد و امر و نهى و وعده و تهديد او را باطل انگاشته زيرا پنداشته است كه خدا همه را به بنده وانهاده چون كسى كه (كارش) به خودش واگذارده شده به اراده خود كار مىكند، و اگر كفر يا ايمان را خواست، ايراد و منعى بر او نيست. پس كسى كه معتقد به تفويض، به اين مفهوم، است آنچه را از وعده و تهديد و امر و نهى خدا ياد كرديم ابطال كرده و مشمول اين آيه است كه: أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ- آيا به بخشى از كتاب (در باب باز خريد اسيران) ايمان مىآوريد، به بخشى ديگر (در باب تحريم كشتار) ايمان نمىآوريد؟ كيفر كسى كه چنين كند چيست جز خفّت و خوارى در زندگانى دنيا و در روز قيامت ايشان را به سختترين عذابها باز برند و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»[٢] (٢) ولى ما مىگوييم: به راستى، خداى عزّ و جلّ آفريدگان را به نيروى خود بيافريد و توان پرستش خود را به قدرت خويش به آنان داد، و بدان چه اراده فرمود امر و نهيشان كرد[٣] و پيروى فرمانش را از ايشان پذيرفت و از ايشان به همان خرسند شد. و از نافرمانى بازشان داشت و هر كس را كه از او نافرمانى كند نكوهيد (و فرمود) كيفرشان مىدهد، و خداوند در امر و نهى مختار است، هر چه را خواهد اختيار كند و بدان فرمان دهد و هر چه را نپسندد و نهى كند و بر آن كيفر دهد، به سبب توانى كه به بندگانش براى فرمانبردارى از خود و اجتناب از نافرمانيهايش داده است، چه او را عدل و انصاف و حكمت رسا و آشكار، و حجّتش با بخشايش و بيم دادن كامل و تمام است. اختيار با اوست هر كه از بندگانش را بخواهد براى رساندن پيام و حجّت آوردن بر (ديگر) بندگانش برگزيند، محمد ٦ را برگزيد و به پيامبرى خود بر آفريدگانش فرستاد، و از كافران قوم او، گويندهاى از روى حسد و بزرگ نمايى گفت: لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ- چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از دو آبادى (مكّه و طائف) فرو نيامد؟»[٤] و مراد از اين (دو مرد) اميّة بن ابى الصّلت[٥]
[١] مضمون از آيه ٢٠ سوره انفال گرفته شده است نه عين الفاظ.
[٢] البقرة، ٨٥
[٣] در الاحتجاج اضافه دارد[ و ملّكهم استطاعة ما تعبّدهم به من الامر و النهى- و توان آنچه را به امر و نهى خود بدان وادارشان كرد بديشان داد ...]
[٤] الزّخرف، ٣١- طبرسى در تفسير خود گويد:« مراد از آبادى« مكّه و طائف» و تقدير آيه از( مردى بزرگ از دو آبادى) يعنى( از يكى از دو آبادى) و مضاف آن حذف شده است».
[٥] در الاحتجاج نيز چنين است ولى ظاهرا مراد از« مرد بزرگى از يكى از دو آبادى» كسى چون وليد بن مغيرة از مكّه و ابى مسعود ثقفى از طائف است چنان كه در تفسير آمده، پس اميّة بن ابى صلت و ابو مسعود ثقفى از دو آبادى نيستند زيرا هر دو از مردم طائف بودند و هر يك از آنان دو نمونهاى براى« مرد بزرگى كه از يكى از دو آبادى، يعنى طائف باشد نه از دو آبادى، يعنى مكّه و طائف» بودند. به هر حال هر چه باشد آن دو مرد نزد قوم خود گرانقدر و داراى اموال فراوان بودهاند و مردم مىپنداشتهاند كه هر كه چنان باشد به پيامبرى سزاوارتر از ديگرى است. امّا وليد بن مغيرة عموى ابو جهل، پيرى كهنسال و آزموده از هوشمندان عرب بود كه مردم داوريهاى خود را نزدش مىبردند و اشعار خود را بر او مىخواندند و هر شعرى كه او برمىگزيد شعر برگزيده محسوب مىشد و ده برده داشت كه به هر كدامشان هزار دينار براى بازرگانى سپرده بود و يك قنطار، يعنى پوستى گاو، انباشته از زر داشت. وليد يكى از پنج نفرى بود كه پيامبر را استهزا مىكردند و خداوند شرّشان را كوتاه كرد. او همان كسى است كه قريشيان نزدش آمدند و به او گفتند:
اى عبد شمس اين چيست كه محمد( ٦) مىگويد؟ آيا سحر است يا كهانت يا خطابه؟ گفت: بگذاريد سخنش را بشنوم. پس نزديك پيامبر ٦ كه در حجره نشسته بود آمد و گفت: اى محمد شعرت را برايم باز خوان.( حضرت) فرمود: اين شعر نيست بلكه كلام خداست كه بدان پيامبران و رسولانش را فرستاده، گفت: تلاوت كن، آنگاه( پيامبر ٦) چنين خواند: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ... چون وى لفظ« رحمان» را شنيد( پيامبر) را استهزا كرد و گفت: مرادت مردى است كه در يمامه به نام رحمان خوانده مىشود؟ فرمود: نه، ولى نام خدا را مىخوانم كه رحمان و رحيم است. سپس به تلاوت سوره حم( سجده) پرداخت و چون به اين گفته خدا رسيد كه فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ- اگر كافران از خدا روى گرداندند بگو من شما را از صاعقهاى چون صاعقه عاد و ثمود ترسانيدم» و وى بشنيد پيكرش به لرزه درآمد و مويهاى بدنش راست شد و برخاست و به خانه خود رفت و نزد قريشيان بازنگشت، پس گفتند عبد شمس به دين محمد گراييد. قريشيان غمگين شدند و ابو جهل نزدش رفت و گفت: اى عمو، ما را رسوا كردى، گفت: اى برادر زاده، اين چه سخن است؟ من هنوز بر كيش قوم خود هستم ليكن كلامى گران شنيدم كه بدنها را بلرزاند، گفت: آيا آن كلام شعر است؟ گفت: نه شعر باشد. گفت خطبه است؟ گفت: نه، زيرا خطبه كلامى است پيوسته و اين كلام پراكنده است كه اجزاء آن به يك ديگر شبيه نباشد ولى آبدار است. گفت: پس كهانت است؟ گفت: نه، گفت: پس چيست؟ گفت: بگذار بينديشم، چون فردا بيامد( قريشيان) گفتند: اى عبد شمس( اينك پس از انديشه) چه مىگويى؟ گفت: بگوييد: آن سخن سحر است زيرا دل مردم را مىربايد. پس خداى تعالى چنين نازل فرمود: ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً- الى قوله- عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ- مرا با كسى كه تنها آفريدهام واگذار- تا آنجا كه فرمايد- بر آن آتش نوزده نگهبان است»( المدثر، آيات ١١ تا ٣٠). روزى خدمت پيامبر ٦ آمد و عرض كرد: بر من بخوان، حضرتش خواند: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ- به راستى خداوند به عدل و احسان و اداى حق خويشاوندان فرمان مىدهد، و از ناشايستى و كار ناپسند و سركشى باز مىدارد، او شما را اندرز مىدهد باشد كه پند گيرد»( النحل، ٩٠) عرض كرد بازش بخوان؟ حضرت باز خواند، آنگاه عرض كرد: به خدا سوگند كه اين كلام را شيرينى و رونقى است و به راستى( بسان درختى است) كه فرازش شاخههاى پر بار و فرودش خوشههاى نگونسار است و اين نه گفته بشر است.
امّا اميّة بن ابى صلت ثقفى از مردم طائف و از بزرگترين شاعران دوران جاهلى بود و بيشتر اشعارش در باره آخرت بود. وى كتب پيشين را مطالعه مىكرد و مىخواند و شراب را حرام شمرده در صحّت امر بتها شك داشت و از پرستش آنها روى مىتافت و در جست و جوى دين بود و آگاه شده بود كه پيامبرى ظهور خواهد كرد. ديرى بگذشت و او آرزو داشت كه خودش آن پيمبر باشد. چون پيامبر( ٦) بعثت فرمود و خبرش به او رسيد از روى حسد به او كفر ورزيد و گفت: من آرزو داشتم كه خود همو باشم. پدرش عبيد الله بن ربيعه، مكنّى به ابى الصّلت و مادرش رقيّه دختر عبد شمس بود. در طائف بمرد و از آنچه در مرض مرگ خويش سروده اين ابيات است:
« هر چه زندگى دير پايد و روزگارى به درازا كشد سرانجامش به زوال و نابودى پايان پذيرد كاش من پيشتر از آنچه بر من آشكار شد در قله كوهها( بيخبرانه) قوچ مىچراندم» آوردهاند كه پس از مرگش پيامبر ٦ از دختر او خواست كه شعرى از او برايش بخواند و دختر چنين خواند:
« پروردگارا، تو را حمد و نعمتها و فضل بسيار است و هيچ چيز به نيكى و بزرگوارى تو نباشد» كه قصيدهايست طولانى و تا آخرش خواند. سپس قصيده ديگرى را خواند كه در آن آمده است:
« همه مردم به حساب در ايستادند، هم تبهكار عذاب ديده و هم نيكبخت» و ديگر ابيات را بخواند. آنگاه پيامبر خدا ٦ فرمود: شعرش ايمان آورده و دلش كافر مانده. و خداوند در باره او اين آيات را نازل فرمود: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا- الى قوله- وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ- و بر آنان خبر كسى را بخوان كه به او( علم) آيات خود را بخشيده بوديم و از آن عارى شد و شيطان در پى او افتاد و آنگاه و اگر مىخواستيم قدر او را به خاطر آن( علمش به آيات) بلند مىداشتيم، ولى او به دنيا و پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد، آرى داستان او همچون داستان سگ است كه اگر بر او حمله آورى، زبان از دهان بيرون مىآورد و اگر هم او را( به حال خود) واگذارى باز زبان از دهان بيرون مىآورد، اين داستان دروغ انگاران آيات ماست- تا آنجا كه فرمايد- بلكه به خويش ستم مىكنند( الاعراف، ١٧٥ و ١٧٦)