رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٤٣٤ - از گفتار آن حضرت
در چيزى نهفته است. گوينده از آنچه در خاطرش گذرد، چون تابش يا نمودگار يا شبح يا سايه، تعبيرى كه «او» را در برگيرد نيابد زيرا «او» پيش از آفرينش بود، در حالى كه چيزى جز «او» در آن حال نبود[١] و «حال» نيز در همين وضع است.[٢] به راستى، اينها صفاتى پديد شده و ترجمان (و تعبيرى) از پندارگر است تا خود بفهمد.[٣] اى عمران آيا فهميدى؟ عرض كرد: آرى.
(١) (امام) رضا ٧ فرمود: بدان كه پندار و خواست و اراده يك معنى دارد كه به سه نام آمده است. نخستين پندار و خواست و اراده او حروفى بودند كه آنها را بنياد هر چيز و روشنگر هر مشكلى قرار داد، و در پنداشت خويش معنايى جز همان (معانى) متناهى مقرّر نداشت و آنها را هستى نبود زيرا پنداشته به پندار بودند و خداوند بر پندار پيشى داشت از آن رو كه پيش از او و با او چيزى نبود و پندار بر حروف پيشى داشت و حروف پديد آمده به پندار بودند، و پندار بود و پيش از خدا مذهبى نبود و پندار ناشى از خدا جز (ذات) خداست. از اين رو كار (و آثار) هر چيزى جز (ذات) او شد و حدّ (يا تعريف) هر چيزى غير از (خود) آن است و صفت هر چيزى غير از خود موصوف است و تعريف هر چيزى غير از «خود» تعريف شده است، چه به راستى، حروف همان الفاظ جدا جدايى هستند كه بر خويش استوارند و جز بر خود دلالت نمىكنند، پس آنگاه كه آنها را با يك ديگر تركيب كنى و (مجموعه) حروفى (به صورت كلمه) از آنها گردآورى بر ديگر چيزها جز خود از (قبيل) نامها و صفتها دلالت كنند.
(٢) و بدان كه به راستى، صفتى بىموصوف و نامى بىمعنى و تعريفى بىتعريف تعريفشدهاى نباشد و نامها و صفتهاى همگى بر كمال و هستى دلالت كنند و بر احاطه (و فراگيرى مطلق) دلالت ندارند همچنان كه بر هستى از جهت (صورت آن) كه چهار گوشگى و گردى و سه گوشگى (و امثال آن) است دلالت كنند. زيرا خداوند را به نامها و صفتها شناسند نه به حدّ واقع (و كنه ذات) و چيزى از اين (تعريفها) به خداوند درنيايد و (تعلّق نگيرد) تا آنكه آفريدگانش او را بشناسند چنان كه خود را مىشناسند و اگر صفاتش بر او دلالت نداشت و از نامهايش بر او راه نمىبردند پرستش مردم منحصر به همان نامها و صفتهاى او، بدون معناى او، مىبود و اگر چنين مىبود لازم مىآمد كه پرستيده يگانهاى جز خداوند باشد زيرا صفاتش جز «خود» اوست.[٤]
[١] در العيون به جاى« قبل الخلق في الحال الّتى لا شىء فيها غيره و الحال ايضا في هذا الموضع فانّما هى صفات محدثة ...»،[ قبل الخلق اذ لا شىء غيره و ما اوقعت عليه من الكل فهى صفات مستحدثة ... و بر همه به چيزهايى كه دستيابى همان صفات پديد آمده حدوث پذير است] آمده است.
[٢] يعنى حتّى همين« حال» هم كه گوييم:« در حالى كه» پيش از آفرينش نبود تا ظرفى فرض شود كه خداوند( نعوذ باللَّه) مظروفش باشد.- م.
[٣] در العيون به جاى« ... من متوهّم ليفهم»، ...[ يفهم بها من فهم- كه آن كه فهم مىكند به وسيله آنها بفهمد] آمده است.
[٤] يعنى چون صفات الهى غير از ذات منزّه و مجرّد سبحانى است، مردم صفات را كه به عقلشان در مىگنجد مىپرستيدند نه صاحب صفات را كه ذات منزّه و مجرّد خداوند و فوق گنجايش ذهن و وهم بشرى است و اين يا شرك و يا« دگرپرستى و غير از خداپرستى» مىشد.