اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٩ - مفهوم دعا
|
هر دَمَش لابه كند اين آسمان |
كه: فرو مگذارم اى حق، يك زمان |
|
|
اسْتُنِ من، عصمت و حفظِ تو است |
جمله مطوِّى يمينِ آن دو دست |
|
|
جملگان كيسه از و بردوختند |
دادنِ حاجت از او آموختند |
|
|
هين! از او خواهيد، نه از غير او |
آب در يَم جو، مجو در خشكْجو |
|
|
ور بخواهى از دگر، هم او دهد |
بر كفِ ميلش سخا، هم او نهد.[١] |
|
دعا و نيايش، قبل از آنكه ابزار زندگى باشند، ابراز بندگىاند و بيش از آنكه خواهش تن را ادا كنند، حاجت دل را روا مىكنند، و برتر از آنكه سفره نان را فراخى بخشند، گوهر جان را فربهى مىدهند. دعا، فقط صحنه خواندن خدا نيست، بلكه عرصه شناختن او نيز هست؛ تنها صحبت كردن نيست، بلكه گفت و شنود نيز مىباشد؛ سخن گفتنى دو سويه است و در اين مكالمه و مخاطبه است كه هم انس حاصل مىشود، هم شناخت؛ هم پالايش روح مىشود؛ هم تقويت ايمان؛ هم دل خشنود مىگردد، هم خِرَد خرسند.
«و چنين است كه آدمى به تماميّت خويش در محضر تماميّت طلبِ ربوبى حاضر مىشود و نه دستار، كه سر را هم مىبازد، و نه به اضطرار عاقلانه، كه به اختيار عاشقانه مىشكند. معشوق، همى وجود عاشق را از دل و جان و خِرَد مىخَرَد و استيفا مىكند[٢] و اين سوداى خوشْ عاقبت، در صحنه پُر صفاى «دعا» صورت مىگيرد كه سيرابىِ سيرت و سريرت در اوست. در دعا هم از نياز عاشق سخن مىرود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتياج اين، هم از اشتياق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبّت، هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از كَرَم و اجابت؛ هم از حاجات معيشتى و زمينى، هم از مطلوبات آرمانى و آسمانى؛ هم از تسليم، هم از تعليم. و چيست جز دعا كه اين همه نعمت و بركات از دامان و آستين آن، سخاوتمندانه فرو ريزد و آن خدمات و حسنات كه كريمانه از دست او برخيزد؟».[٣]
[١] - مثنوى، دفتر چهارم، بيت ١١٦٩- ١١٨٣
[٢] - عشق چون وافى است، وافى مىخرد در حريف بىوفا مىننگرد.( مثنوى، دفتر پنجم، بيت ١١٦٥)
[٣] - حديث دلبرگى، ص ٨