اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٧٥ - ستايش خداوند و سپاسگزارى از نعمتهاى او
او نمىرسند و افراد ژرفنگر به كُنه ذاتش پى نمىبرند.
حضرت در جاى ديگرى كه درباره توحيد سخن مىگويد، مىفرمايد:
الْتُّوحِيدُ انْ لا تَتَوَهَّمُهُ.[١] يگانه دانستن خدا، آن است كه او را در انديشه نياورى.
در اين تعبير كوتاه و پُر مغز، امام (ع)، توحيد خداوند را عبارت از عدم تصوّر او در ذهن دانسته است. لازمه اين تعريف، آن است كه هر كس درباره خداوند، حكم ذهن را جارى كند، در حقيقت، از توحيد و يگانه دانستن خداوند، بهرهاى نبرده است؛ زيرا قوّه وهم آدمى، تنها جزئياتى را كه وابسته به حسّاند درك مىكند و خداوند، به اقتضاى آن كه معقول صرف و خالص است، از محسوسات و وابستههاى آن، مبرّا و منزّه است. ناگزير، روا نيست احكام وَهم را بر ذات مقدّس او جارى كنيم؛ چون اقتضاى وَهم آن است كه خدا را محسوس و يا وابسته به محسوس بدانيم كه از شأن آن كثرت و تركيب است و اين دو، با وحدت مطلقه او منافات دارد.
پس در حقيقت، امام (ع)، توحيد را به وسيله يكى از ويژگىها- كه از لوازمِ سلبى آن است- يعنى به وَهم نيامدن، تعريف كرده است.
در جاى ديگر مىفرمايد:
لاصَمَدَهُ مَنْ اشارَ الَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ.[٢] كسى كه به او اشاره كند و وى را در انديشه آوَرَد، قصدش نكرده است. (به بيراهه رفته است).
اساساً اشاره بر دو گونه است: حسّى و عقلى، و هر دو در مورد خداوند، باطل و نارواست؛ زيرا لازمه اشاره عقلى- چنانكه روشن است- نفس آدمى تا هنگامى كه غريبانه در جهان مادّه به سر مىبرد، اگر بخواهد امر معقولى را از عالم غيب به دست آورد، ناگزير است كه براى ضبط و اثبات آن، از قوّه خيال و وهم مايه بگيرد. از اين رو، هيچ گاه
[١] - همان، حكمت ٤٧١
[٢] - شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، خطبه ٢٢٨