روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٨ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
اى پدر همصحبتان محلّه و دوستان مكتب را از من سلام برسان و بگو كه اسماعيل از شما توقّع نموده كه هركجا جمع شويد از پريشانى و تنهائى اين غريب منزل خاك را به دعاى خير فراموش نكنيد و در مجلس و محفلى كه شمع طرب افروزيد ازين كشتۀ تيغ بلا و خون ريخته ميدان ابتلاء به اشك و آهى ياد آريد.
به شما باد كه چون باد بهارى گذرد
نازكى گل خندان مرا ياد كنيد
چون قد سرو سهى جلوه كند در بستان
نازش سرو خرامان مرا ياد كنيد
ابراهيم اين وصيّت را نيز قبول كرد و به دل قوى دست و پاى اسماعيل را بربست خروش از ملاء اعلى برآمد فغان از ملائكه عالم بالا برخاست.
غلغله در گنبد خضر افتاد
ولوله در قبّۀ مينا فتاد
فرشتگان به نظاره ايستاده مىنگريستند و بر حالت پسر و پدر و تفويض و تسليم ايشان مىگريستند، و مىگفتند: يا رب چه بزرگ بندهاى است ابراهيم كه او را براى تو در آتش افكندند و باك نداشت و اكنون براى تو فرزند را قربان مىكند و هيچ غم ندارد حق سبحان به ايشان خطاب كرد كه ما او را خلعت خلّت پوشاندهايم و ساغر محبّت نوشانيده و راه گلستان محبّت از خار ابتلا و محنت خالى نيست.
هر كه با عشق ما درآميزد
از غم و ابتلا نپرهيزد
ور برو صد هزار تيغ كشيم
به كند سر فدا و نگريزد
آوردهاند: «كه ابراهيم تيغ تيز بر حلق اسماعيل نهاده هفتاد بار بكشيد ذرّهاى از پوست و گوشت و رگ و پى او نبريد ابراهيم در غضب شده كارد از دست بيفكند به قدرت بارى تعالى آن كارد با وى در سخن آمد كه اى پيغمبر خداى خشم مگير الخليل يأمرنى بالقطع» خليل مرا به بريدن مىفرمايد «و الجليل يمنعنى» و ملك جليل مرا از بريدن بازمىدارد و من آن مىكنم كه خداى مىخواهد.
اگر تيغ عالم به جنبد ز جاى
نبرّد رگى تا نخواهد خداى
در اخبار آمده است كه: فرشتگان در اين كار متعجّب بودند و از اين واقعه تحيّر مىنمودند و مىگفتند آيا ابراهيم سخىتر است كه فرزند فدا مىكند يا اسماعيل