روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٧٢ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
بيزارم ز دشمنان ايشان، و تولّا دارم به دوستان ايشان پس خود را در پاى شتر امام زين العابدين «عليه السلام» انداخت و در خاك مىغلطيد و گفت: خدايا اگر توبۀ مرا قبول كردى و از من خشنود گشتهاى، جانم بردار! و دعاى آن پير با قضاى ملك قدير موافق افتاد و نعرهاى زد و فى الحال جان بداد. خروش از اهل بيت برآمد و امام زين العابدين (ع) با همه خواتين بر وى بگريستند.
پير در كوى محبّت جان بداد
جان براى وصلت جانان بداد
چون ز سرّ دوستى آگاه شد
با شهيدان در زمان همراه شد
راوى گويد: كه اوّل روز سرها را به دروازه درآوردند از بسيارى مردم كه به نظاره و تماشا آمده بودند نماز ديگر به كوشك يزيد رسيدند. يزيد امر كرده بود كه تا كوشك وى را بياراستند و پردههاى زنبورى درآويخته و تختى از ساج و عاج موصل گردانيده و به زر و جواهر مكلّل ساخته، در يك صفّه نهادهاند و ديباى رومى و ششترى بر وى افكنده و كرسيها بر حوالى تخت وضع كرده و امراى شام بعضى نشسته برخى ايستاده، چون شمر با آن دو امير ديگر برسيد، حكم شد كه درآيند و سرها و أهل بيت را در آورند چون أهل بيت را درآوردند. و ايشان را در يك صفّه كوشك جاى دادند و پردهاى از پيش صفّه درآويختند و سرها را درآورده، در پيش تخت بداشتند. يزيد سر يك يك را مىديد و احوال صاحب آن سر مىپرسيد تا بر تمام سرهاى سروران دين اطّلاع يافت. بعد از آن گفت: سر امام حسين بياوريد. شمر مرد غدّار و پرحيلهاى بود سر امام را به بشير بن مالك داد تا پيش برد و با او گفت: رجزى بخوان و به قتل امام حسين مباهات كن و از يزيد صلۀ نيك طلب كن. غرض شمر آن بود تا مزاج يزيد را دربارۀ قاتلان امام حسين (ع) معلوم كند. بشير سر مبارك امام را پيش تخت برد و اين رجز آغاز كرد كه: «املاء ركابى فضّة و ذهبا» پر كن چهار پايان مرا از زر و نقره «انّى قتلت الملك المحجّبا» به جهت آنكه بكشتم پادشاهى بزرگوار «قتلت خير النّاس أمّا و ابا بكشتم كسى را كه بهترين مردم بود هم از جهت مادر و هم از جهت پدر. و بيتى چند ديگر كه مشتمل بر شرف نسب و كثرت حسب امام حسين بود، فرو خواند. يزيد از اين سخن در خشم