پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤ - رابطه افول و حدوث
كردن كمال تازهاى هستند، و موجود ناقص نمىتواند واجب الوجود باشد.
٢. موجودى كه داراى افول است معرّض حوادث است، و چيزى كه معرّض حوادث است نمىتواند قديم و ازلى و واجب الوجود باشد، چرا كه لازمه آن جمع ميان حدوث و ازليّت است، و اين دو با يكديگر تضاد دارد (دقّت كنيد).
٣. هر حركتى نياز به محرّكى از خارج دارد و اگر آن محرّك نيز خود داراى حركت باشد باز بايد در جستجوى محرّك ديگرى باشيم، تا به وجودى رسيم كه مطلقاً در آن حركت وجود نداشته باشد.
٤. حركت، مخصوصاً حركت به سوى افول، نشان مىدهد كه جهان مادّه رو به فنا است- همان اصل كهولت و انتروپى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد- و چيزى كه رو به فنا است حتماً ابدى نيست، و چنين موجودى قطعاً ازلى نبوده، و نمىتواند واجبالوجود باشد.
هريك از اينها مىتواند مورد توجّه و استدلال حضرت ابراهيم عليه السلام باشد و ممكن است گفتار ابراهيم عليه السلام اشاره ظريفى به همه آنها باشد.
فخر رازى از بعضى از محققين نقل مىكند: استدلال ابراهيم عليه السلام چنان عالى و جامع است كه هم خواص از آن استفاده مىكنند، و هم متوسطين، و هم عوام، امّا خواص از افول حقيقت امكان را مىفهمند، و هر موجود ممكنى محتاج به خالق است و اين سلسله ادامه مىيابد تا به جايى رسد كه پاك و منزه از امكان باشد و نياز و حاجتى در ذات او راه نيابد، چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: « «وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى»: «نهايت كار به پروردگارت مىرسد». [١]
[١]. سوره نجم، آيه ٤٢.