سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٨ - گفتار سوم
عبادي خاصي داشتند. پس از انجام برنامه عبادي روزانه و بعد از انجام محاسبه اعمال، وقتي شب سر بر بالش مينهادند آنقدر ميگريستند که بالش زير سرشان از اشک چشمشان خيس ميشد. اين حاکي از مراتب عالي معرفت و نيل به مدارج کمال و ترقي معنوي است که حتي درک آن از افق فهم ما دور است، چه رسد به آنکه چنان حالاتي را ما تجربه کنيم.
از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده که حضرت شعيب(عليه السلام) از محبت خدا آنقدر گريست که نابينا شد، پس خداوند ديدهاش را به او بازگرداند، باز آنقدر گريست تا نابينا شد، باز خداوند ديدهاش را به او بازگرداند، اما باز او آنقدر گريست تا نابينا شد. در مرتبه چهارم خداوند به او وحي کرد: اي شعيب تا کي گريه ميکني؟ اگر از ترس جهنم گريه ميکني، تو را از آن امان دادم، و اگر از شوق بهشت ميگريي، آن را بر تو مباح کردم. شعيب گفت: اي خداوند و سيد من، تو نيک ميداني که گريه من از ترس جهنم و شوق بهشت نيست، وليکن محبت تو در دلم قرار گرفته و از شوق لقاي تو گريه ميکنم. پس از آن حقتعالي به او وحي فرستاد: من به اين سبب کليم خود، موسي بن عمران(عليه السلام) را بهسوي تو ميفرستم تا به تو خدمت کند.[١]
طبيعي است که رسيدن به آن مراتب عالي لوازمي دارد و از جمله آن لوازم اين است که حتي توجه به غيرمحبوب از سر ناچاري نيز گناه بهحساب ميآيد. کسي که در آن مرتبه از تعالي و قرب الاهي قرار گرفته نميتواند لحظهاي از انس و خلوت با معبود خويش غافل گردد. او نظير کسي است که پس از سالها فراق و دوري به وصال معشوق نايل ميگردد و به خلوت انس او بار مييابد که اگر در آن مجلس انس به خود انديشيد و يا به اموري که ربط مستقيمي به معشوق نداشت پرداخت، مورد سرزنش قرار ميگيرد که چرا قدر مجلس انس با معشوق را ندانستي و حداقل او پيش خود از
[١] همان، ج١٢، باب١١، ص٣٨٠، ح١.