تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٢
«يونس» عليه السلام از ايمان آوردن قوم خود- كه در سرزمين «نينوا» (در عراق) زندگى مىكردند- مأيوس شد، به پيشنهاد عابدى كه در ميان آنها مىزيست، آن قوم را نفرين كرد، در حالى كه عالم و دانشمندى نيز در ميان آن گروه بود، كه به «يونس» عليه السلام پيشنهاد مىكرد باز هم درباره آنان دعا كند، و باز هم به ارشاد بيشتر بپردازد و مأيوس نگردد.
يونس عليه السلام پس از اين ماجرا از ميان قوم خود بيرون رفت، قوم او كه صدق گفتارش را بارها آزموده بودند، گرد مرد دانشمند اجتماع كردند، هنوز فرمان قطعى عذاب فرا نرسيده بود، ولى نشانههاى آن كم و بيش به چشم مىخورد، آنها فرصت را غنيمت شمرده و به رهبرى عالم از شهر بيرون ريختند، در حالى كه دست به دعا و تضرع برداشته، اظهار ايمان و توبه كردند و براى اين كه انقلاب و توجه بيشترى در روح و جان آنها پيدا شود، مادران را از فرزندان جدا ساختند، و لباسهاى درشت و خشن و كماهميت در تن كردند، و به جستجوى پيامبر خويش برخاستند، اما اثرى از او نديدند.
اين توبه و ايمان و بازگشت به سوى پروردگار، كه به موقع انجام يافته بود، و با آگاهى و اخلاص توأم بود، كار خود را كرد، نشانههاى عذاب بر طرف شد، و آرامش به سوى آنها بازگشت، و هنگامى كه «يونس» عليه السلام پس از ماجراى طولانيش به ميان قوم خود بازگشت، او را از جان و دل پذيرا گشتند.
شرح ماجراى زندگى خود «يونس» عليه السلام را به خواست خدا ذيل آيات ١٣٩ تا ١٤٨ سوره «صافات» بيان خواهيم كرد. «١»
باز هم يادآورى اين نكته لازم است كه: قوم «يونس»، هرگز در برابر مجازات قطعى قرار نگرفته بودند، و گرنه توبه آنان نيز پذيرفته نمىشد، بلكه