تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٦
در آفرينش و تدبير جهان شركت كنند، كه خودشان سر تا پا نياز و احتياجند.
سپس چنين نتيجهگيرى مىكند: «اكنون كه حق را به روشنى شناختيد، آيا بعد از حق، چيزى جز ضلال و گمراهى وجود دارد»؟ «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ».
با اين حال «چگونه از عبادت و پرستش خدا روى مىگردانيد» «فَأَنَّى تُصْرَفُونَ».
با اين كه مىدانيد معبود حقّى جز او نيست؟!
اين آيه، در حقيقت يك راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد مىكند، و آن اين كه:
نخست بايد از طريق وجدان و عقل براى شناخت حق گام برداشت، هنگامى كه حق شناخته شد، هر چه غير آن و مخالف آن است باطل و گمراهى است، و بايد كنار گذاشته شود.
***
و در آخرين آيه، براى بيان اين نكته كه: چرا آنها با وضوح مطلب، و روشنائى حق، به دنبال آن نمىروند، مىگويد: «اين گونه فرمانِ خدا درباره اين افراد، كه از روى علم و عمد و بر خلاف عقل و وجدان سر از اطاعت پيچيدهاند، صادر شده: كه آنها ايمان نياورند» «كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذينَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لايُؤْمِنُونَ». «١»
در واقع، اين خاصيت اعمال نا درست و مستمر آنها است، كه قلبشان را چنان تاريك، و روحشان را چنان آلوده مىكند كه، با وضوح و روشنى حق، آن را