تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١٤
فضاى «مدينه» با تمام وسعتش، چنان بر آنها تنگ شد كه، مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوائى بزرگ، شهر را ترك گويند، و به قله كوههاى اطراف «مدينه» پناه ببرند.
از جمله مسائلى كه ضربه شديدى بر روحيه آنها وارد كرد، اين بود:
«كعب بن مالك» مىگويد: روزى در بازار «مدينه»، با ناراحتى نشسته بودم، ديدم يك نفر مسيحى شامى، سراغ مرا مىگيرد، هنگامى كه مرا شناخت، نامهاى از پادشاه «غسّان» به دست من داد، كه در آن نوشته بود:
اگر صاحبت تو را از خود رانده، به سوى ما بيا، حال من منقلب شد، گفتم:
اى واى بر من! كارم به جائى رسيده است كه، دشمنان در من طمع دارند!
خلاصه، بستگان آنها غذا مىآوردند، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند.
مدتى به اين صورت گذشت، و پيوسته انتظار مىكشيدند توبه آنها قبول شود، و آيهاى كه دليل بر قبولى توبه آنها باشد نازل گردد، اما خبرى نبود.
در اين هنگام، فكرى به نظر يكى از آنان رسيد، و به ديگران چنين گفت:
اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كردهاند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم (درست است كه ما گنهكاريم، ولى بايد از گناهكار ديگرى خشنود نباشيم).
آنها چنين كردند، به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نمىگفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند، سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرّع به پيشگاه خداوند، توبه آنان قبول شد، و آيه فوق در اين زمينه نازل گرديد. «١»