تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٤
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فعلًا عازم سفرم، و هنگام بازگشت به خواست خدا به آن مسجد مىآيم، و در آن نماز مىگزارم.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از «تبوك» بازگشت، نزد او آمده گفتند: اكنون تقاضا داريم به مسجد ما بيائى، در آنجا نماز بگزارى، و از خدا بخواهى ما را بركت دهد، و اين در حالى بود كه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله وارد دروازه «مدينه» نشده بود.
در اين هنگام، پيك وحى خدا نازل شد، آيات فوق را آورد، و پرده از اسرار كار آنها برداشت، و به دنبال آن پيامبر دستور داد: مسجد مزبور را آتش زده، بقاياى آن را ويران كنند، و جاى آن را محل ريختن زبالههاى شهر سازند!
اگر به چهره ظاهرى كار اين گروه نگاه كنيم، از چنين دستورى در آغاز، دچار حيرت خواهيم شد.
مگر ساختن مسجد، آن هم براى حمايت از بيماران و پيران، و مواقع اضطرارى، كه در حقيقت، هم يك خدمت دينى است و هم يك خدمت انسانى، كار بدى است كه چنين دستورى درباره آن صادر شده؟
اما هنگامى كه چهره باطنى مسأله را بررسى كنيم، خواهيم ديد اين دستور، چقدر حسابشده بوده است.
توضيح اين كه:
در زمان جاهليت مردى بود به نام «ابو عامر»، كه آئين «نصرانيت» را پذيرفته، و در سلك «راهبان» در آمده بود، از عبّاد و زهّاد به شمار مىرفت، و نفوذ وسيعى در طائفه «خزرج» داشت.
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله به «مدينه» هجرت كرد، و مسلمانان گرد او را گرفتند، و كار اسلام بالا گرفت.
و هنگامى كه مسلمانان در جنگ «بدر» بر مشركان پيروز شدند، «ابو عامر»