تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٨
زده و دروغ و تهمت آنها را آشكار ساخت.
نخست «به آنها گفت: آيا وقتى حق به سراغ شما آمد، آن را سحر مىخوانيد؟ آيا اين سحر است؟ و هيچ شباهتى با سحر دارد»؟ «قالَ مُوسى أَ تَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جائَكُمْ أَ سِحْرٌ هذا». «١»
يعنى: درست است كه «سحر» و «معجزه» هر دو نفوذ دارند، اين «حق» و «باطل» هر دو ممكن است مردم را تحت تأثير قرار دهند، ولى چهره سحر كه امر باطلى است، با چهره معجزه كه حق است، كاملًا از هم متمايزند، نفوذ پيامبران، با نفوذ ساحران قابل مقايسه نيست، اعمال ساحران كارهائى بىهدف، محدود و كمارزش است.
ولى معجزات پيامبران هدفهاى روشن اصلاحى، انقلابى و تربيتى دارد، و در شكلى گسترده و نامحدود عرضه مىشود.
به علاوه «ساحران هرگز رستگار نمىشوند» «وَ لايُفْلِحُ السَّاحِرُونَ».
اين تعبير، در واقع دليل ديگرى بر تمايز كار انبياء از سحر است، دليل سابق، از تفاوت سحر و معجزه، و چهره و هدف اين دو، جدائيشان از يكديگر سخن مىگفت.
اما در اينجا از تفاوت حالات و صفات آورندگان سحر، و آورندگان معجزه، براى اثبات مطلب استمداد شده است.
ساحران، به حكم كار و فنّشان كه جنبه انحرافى و اغفالگرانه دارد، افرادى سود جو، منحرف، اغفالگر و متقلّباند، كه آنها را از خلال اعمالشان مىتوان شناخت اما پيامبران، مردانى حقطلب، دلسوز، پاكدل، باهدف، پارسا، و بىاعتنا به امور مادّى هستند.