تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٤
است»! «قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً».
اين سخن را، در درجه اول «مسيحيان» در مورد حضرت «مسيح»، پس از آن «بتپرستان» عصر جاهلى، در مورد «فرشتگان»- كه آنها را دختران خدا مىپنداشتند- و «يهود» در مورد «عزير» گفتند.
قرآن از دو راه به آنها پاسخ مىگويد:
نخست اين كه: «خداوند از هر عيب و نقص منزّه است، و از همه چيز بىنياز است» «سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِيُّ».
اشاره به اين كه: نياز به فرزند، يا به خاطر احتياج جسمانى به نيرو، و كمك او است، و يا به خاطر نياز روحى و عاطفى، و از آنجا كه خداوند از هر عيب و نقصى، و از هر كمبود و ضعفى منزّه است، و ذات پاكش يكپارچه غنا و بىنيازى است، ممكن نيست براى خود فرزندى انتخاب كند.
«او مالك همه موجوداتى است كه در آسمانها و زمين است» «لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ».
و با اين حال، چه معنى دارد كه او فرزندى براى خود انتخاب كند، تا او را آرامش ببخشد، و يا به او كمك كند؟!
جالب اين كه: تعبير به «إِتَّخَذَ» (انتخاب و اختيار كرد) شده است، و اين نشان مىدهد: آنها معتقد بودند فرزندى از خداوند متولد نشده، بلكه مىگفتند:
خدا موجوداتى را به فرزندى خود برگزيده است.
درست همانند كسانى كه از آنها فرزند نمىشود و كودكى را از پرورشگاه و مانند آن براى خود انتخاب مىكنند.
به هر حال اين جاهلان كوتهبين، گرفتار اشتباه مقايسه خالق و مخلوق بودند، و ذات بى نياز خدا را به وجود محدود و نيازمند خويش مقايسه مىكردند.