تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١٣
مسلمانان به يكديگر مىگفتند: اين سوارى است كه از كنار جاده مىگذرد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى سوار! «ابو خيثمه» باشى بهتر است!
هنگامى كه نزديك شد و مسلمانان او را شناختند گفتند: آرى، «ابو خيثمه» است.
«شتر» خود را بر زمين خواباند، به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام گفت، و ماجراى خويش را بازگو كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او خوشآمد گفت، و براى او دعا فرمود. «١»
به اين ترتيب، او از جمله كسانى بود كه قلبش متمايل به باطل شده بود، اما به خاطر آمادگى روحى، خداوند او را متوجه حق ساخت، و ثابتقدم گردانيد.
***
در مورد آيه دوم، شأننزول ديگرى نقل شده، كه خلاصهاش چنين است:
سه نفر از مسلمانان به نام «كعب بن مالك»، «مرارة بن ربيع» و «هلال بن اميه»، از شركت در جنگ «تبوك»، و حركت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دسته منافقان باشند؛ بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان «تبوك» به «مدينه» بازگشت، خدمتش رسيدند و عذرخواهى كردند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت، و به مسلمانان نيز دستور داد: احدى با آنها سخن نگويد.
آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند، تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و اجازه خواستند از آنها جدا شوند، پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه جدائى نداد، ولى دستور داد: به آنها نزديك نشوند.