تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠١
شأننزول:
در مورد آيه اول، چنين نقل شده: يكى از ياران با اخلاص پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: اى پيامبر خدا! من پير مردى نابينا و ناتوانم، حتى كسى كه دست مرا بگيرد و به ميدان جهاد بياورد، ندارم، آيا اگر در جهاد شركت نكنم معذورم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد، سپس آيه نخست نازل شد و به اين گونه افراد اجازه داد. «١»
از اين شأننزول، چنين استفاده مىشود: حتى نابينايان به خود اجازه نمىدادند، بدون اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله از شركت در جهاد سر باز زنند، و با اين احتمال كه شايد، وجودشان با همين حالت براى تشويق مجاهدان، و يا حداقل سياهى لشكر مفيد واقع شود، از پيامبر صلى الله عليه و آله كسب تكليف مىكردند.
در مورد آيه دوم نيز، در روايات مىخوانيم: هفت نفر از فقراى انصار خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده، و تقاضا كردند وسيلهاى براى شركت در جهاد در اختيارشان گذارده شود، اما چون پيامبر صلى الله عليه و آله وسيلهاى در اختيار نداشت، جواب منفى به آنها داد، آنها با چشمهاى پر از اشك از خدمتش خارج شدند، و بعداً به نام «بَكَّائُون» مشهور گشتند. «٢»
تفسير:
معذورانى كه از عشق جهاد اشك مىريختند!
در اين آيات، براى روشن ساختن وضع همه گروهها، از نظر معذور بودن يا نبودن در زمينه شركت در «جهاد»، تقسيمبندى مشخصى شده است، و به پنج گروه اشاره گرديده، كه چهار گروهشان واقعاً معذور، و يك گروه منافقند و غير