تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٣
است:
«بعد از وفات «ابوطالب» كار بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت شد به سوى «طائف» رفت شايد يارانى پيدا كند، اشراف «طائف» شديداً از در تكذيب درآمدند، و آنقدر از پشت سر، به پيامبر سنگ زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد، و در سايه درخت نخلى نشست، در حالى كه خون از پاهاى مباركش مىريخت.
باغ، متعلق به «عتبة بن ربيعه» و «شيبة بن ربيعه» دو نفر از ثروتمندان قريش بود، پيامبر از مشاهده آنها ناراحت شد، چون دشمنى آنها را از قبل مىدانست.
آن دو غلامشان «عداس» را كه مردى مسيحى بود، با طبقى از انگور خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند، پيغمبر به «عداس» فرمود: از كجائى؟ گفت: از «نينوا»! فرمود: از شهر بنده صالح خدا «يونس»؟ «عداس» گفت: شما از كجا «يونس» را مىشناسيد؟
فرمود: من رسول خدايم، خداوند به من خبر داده، «عداس» به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله پى برد، براى خدا سجده كرد و پاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بوسه داد.
هنگامى كه برگشت، «عتبه» و «شيبه» او را سرزنش كردند، كه چرا اين كار را كردى؟! گفت: اين مرد صالحى است كه مرا از اسرار ناشناخته مردم اين سامان، در مورد پيامبرمان «يونس» خبر داد، آنها خنديدند و گفتند: مبادا تو را از آئين «نصرانيت» فريب دهد كه او مرد فريبكارى است!
پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى «مكّه» بازگشت (در حالى كه محصول اين سفر تنها يك مرد مؤمن بود) تا به نزديكى نخلى در دل شب رسيد، مشغول نماز شد، گروهى از جن از اهل «نصيبين» يا «يمن» از آنجا مىگذشتند، صداى تلاوت قرآن او را