تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠١
بعضى گفتهاند: گوينده اين سخن «ابوجهل» بود، رو به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كرد گفت: اگر راست مىگوئى، جدت «قصى بن كلاب» را زنده كن؛ چون او مرد راستگوئى بود، تا درباره حوادث بعد از موت از او سؤال كنيم. «١»
بديهى است، اينها همه بهانه بود، گر چه سنت الهى بر اين نيست كه مردگان را در اين جهان زنده كند، تا اخبار آن جهان را به اين جهان آورند، ولى به فرض كه چنين كارى از سوى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله صورت مىگرفت، باز اين بهانهجويان نغمه ديگرى ساز مىكردند، و آن را مثلًا سحرِ ديگرى مىناميدند، همان گونه كه بارها معجزه خواستند، و پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها ارائه داد، در عين حال انكار كردند.
***
نكته:
عقيده مشركان درباره معاد
مشركان، مخصوصاً مشركان عرب، رويّه واحدى در مسائل اعتقادى خود نداشتند، و در عينِ اشتراك در اصل عقيده شرك، در خصوصياتِ اعتقادى بسيار متفاوت بودند:
گروهى نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را، اينها كسانى هستند كه قرآن سخن آنان را چنين نقل مىكند: ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مىميرند و گروهى جاى آنها را مىگيرند؛ و جز طبيعت ما را هلاك نمىكند»!. «٢»
جمع ديگرى خدا را قبول داشتند و بتها را شُفَعاى درگاه او مىدانستند، اما معاد را منكر بودند، همان كسانى كه مىگفتند: مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ: «چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است»؟ «٣» آنها براى