تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٦
پوشيده شد. اما از همه مناسبتر همان تفسير اول است.
به هر حال، اين اعتقاد كه فاعل حوادث اين عالم، «دهر» و روزگار است، و يا به تعبير جمعى ديگر، گردش افلاك و اوضاع كواكب مىباشد، عقيده جمعى از مادّيين در اعصار گذشته بود كه سلسله حوادث را منتهى به افلاك مىكردند، و معتقد بودند هر چه در جهان ما رخ مىدهد، به سبب آنهاست «١»، حتى گروهى از «فلاسفه دهرى» و مانند آنها، معتقد به ثبوت عقل براى افلاك بودند، و تدبير اين جهان را به دست آنها مىدانستند.
اين اعتقادات خرافى، با گذشت زمان تدريجاً از ميان رفت، مخصوصاً با پيشرفت «علم هيئت» ثابت شد، چيزى به نام «افلاك» (كُرات تو بر توى پوست پيازى بلورين) اصلًا وجود خارجى ندارد، و ستارگان عالم بالا نيز كم و بيش ساختمانى مانند كره زمين دارند، منتها بعضى خاموشاند و كسب نور از كُرات ديگر مىكنند، و بعضى در حال اشتعال و نورافشانى هستند.
«دهريّين» گاه در حوادث تلخ و ناگوار، به دهر بدگوئى مىكردند و آن را سبّ و دشنام مىدادند، و عجب اين كه بقاياى آن نيز در ادبيات امروز ديده مىشود كه بعضى از شاعران خداپرست به «دهر غدار» و «چرخ كج مدار» بد مىگويند، و بر روزگار نفرين مىفرستند، كه چرا چنين و چنان كرده است.
در شعر معروف آمده است:
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلى، همين گناهت بس!