منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٩٧
در اين صورت چگونه مى توان لفظ «امامت» را ـ كه معناى آن مقتدا بودن است و ديگران بايد اقوال و افعال خود را با گفتار و رفتار او تطبيق كنند وچيز ديگرى نيست ـ. به «مطاع بودن» و تصدى يك مقام اجتماعى تفسير كرد.[١]
خلاصه: هدايت پيامبران و رسولان، جز ارائه طريق چيز ديگرى نيست در حالى كه هدايت امام به صورت ايصال به مطلوب است; يعنى امام از نظر تأثير باطنى ونفوذ روحانيى كه اثر وجوديش در قلب انسان مى تابد، آنان را هدايت مى كند، امام از اين نظر بسان خورشيد است كه با اشعه نور خود گياهان را پرورش مى دهد و قلوب مستعد وآماده را به كلى منقلب مى سازد.
امام در پرتو قدرت روحى، افراد مستعد و آماده را از ظلمت و گمراهى خارج كرده و به سوى نور وارد مى كند و اين مقام براى ابراهيم و امثال او پس از يك سلسله امتحانات به دست مى آيد و آنان داراى چنين روح و روانى مى گردند.
امام در اين نظريه از مجارى فيض بلكه از علل وصول فيض (هدايت) به مردم به شمار مى رود، يعنى همان طور كه فيض مادى براى خود، مجارى و علل مادى دارد، همچنين فيض معنوى كه مقصود از آن در آيه، هدايت تكوينى است، براى خود داراى چنين مجارى و عللى مى باشد و اين نوع هدايت به خاطر لياقت و شايستگى طرف، خارج از اختيار و خواست صورت مى پذيرد و افراد لايق قهراً مجذوب هدايت امام بوده و در حوزه هدايت تكوينى او قرار مى گيرند.
خلاصه: پيامبران از آن نظر كه داراى هدايت تشريعى مى باشند و از طريق ابلاغ رسالت الهى و بيان اوامر و نواهى خدا، مردم را هدايت مى كنند«نبى» مى باشند، ولى از آنجا كه داراى هدايت تكوينى، بوده و مايه٣ نيل
[١] الميزان، ج١، ص ٢٧٤.