منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٩٢
بنابر اين حديث «خُلّت» پس از رسالت و پيش از مقام امامت است وخلّت جز اين نيست كه قلب از سوى اللّه فارغ گردد، دست غير از مملكت وجود كوتاه گردد و انسان در اختيار خدا قرار بگيرد.
بنابر اين، «امام» آن انسان الهى است كه در پرتو تعالى و پيشرفت در معرفت و شناخت خدا، به پايه اى مى رسد كه بر سراسر وجود او جز خدا حكومت نكرده و از ما سوى اللّه كاملاً منقطع مى گردد، و به خاطر چنين شايستگى و صلاحيتى، گفتار و رفتار و سكوت او در برابر حوادث حجّت مى باشد، وبه صورت يك انسان نمونه و كاملى درمى آيد كه مقتداى انسان ها و الگو و اسوه بشرها مى باشد.
و هر نبى و رسولى در حالى كه از عصمت در گفتار و رفتار برخوردار است، امّا گاهى از نظر كمال به پايه اى نمى رسد كه رفتار و كردار آنان صد در صد (در تمام مراحل حيات) يا قبل از رسيدن به مقام امامت، اُسوه و الگو باشد و زندگى او در هر مرحله، حجّت مطلقه شمرده شود مگر اين كه ابراهيم وار به مقام «امامت» برسد.
آنچه بيشتر اين معنا را تأييد مى كند، اين است كه «امام» به معناى «پيشوا» و «مقتدا» مى باشد و لازمه امام بودنِ يك فرد و «مأموم» بودن فرد ديگر، اين است كه فرد پيشوا در هر مرحله «الگو » و «اسوه» باشد و به تعبير معروف :«إنّما سُمِّىَ الإمامُ إماماً لأَنَّهُ يُؤْتَمُّ بِهِ».[١] «به امام از آن نظر "امام" مى گويند كه به او اقتدا مى شود» در حالى كه شيوه زندگى برخى از پيامبران نمى تواند براى نوع مردم «الگو» باشد و آنان در اين مرحله امام مردم شمرده شوند.
همگى مى دانيم كه حضرت مسيح تا پايان عمر ازدواج نكرد وقطعاً
[١] امام در نهج البلاغه عبده نامه شماره ٤٥ مى فرمايد:«أَلا وَإنّ لكلِّ مَأْمُوم إِماماً يَقْتَدي بِهِ وَيَسْتَضِئُ بِنُورِعِلْمِه». «براى هر مأمومى امامى است كه به وى اقتدا مى كند و از نور دانش او نور مى گيرد».