جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٨٩ - ١٠ هشام تملّقخواه و طاووس حقیقتگو
تابعِین را حاضر کنِید تا از گفتار او استفاده کنِیم. آنان طاووس ِیمانِی را حاضر کردند.
وقتِی طاووس وارد شد، کفشهاِی خود را جلوِی هشام روِی فرش درآورد و بر خلاف معمول بجاِی (السلام علِیک ِیا امِیرمؤمنان) به (السلام علِیک) اکتفا کرد. به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن هم نشد در حالِی که معمولاً در حضور خلِیفه مِیاِیستادند تا خلِیفه اجازه نشستن دهد. از همه بالاتر اِین که به خلِیفه گفت: اِی هشام! حالت چطور است؟
رفتار طاووس، هشام را سخت خشمناک ساخت و به او گفت: اِین چه رفتارِی بود که در حضور من کردِی؟ طاووس گفت: چه کردم؟! هشام گفت: چرا کفشهاِیت را در حضور من در آوردِی؟ چرا من را با عنوان امِیرمؤمنان خطاب نکردِی؟ چرا بدون اجازه نشستِی؟ چرا اِینگونه توهِینآمِیز از من احوالپرسِی کردِی؟
طاووس گفت: کفشهاِیم را در حضور شما در آوردم، براِی اِین که من روزِی پنج بار در نماز کفشهاِیم را در حضور خداوند در مِیآورم و او از اِین جهت بر من خشم نمِیگِیرد. تو را به عنوان امِیرمؤمنان نخواندم، چون واقعاً تو امِیر همه مؤمنان نِیستِی، بسِیارِی از اهل اِیمان از امارت و حکومت تو ناراضِیند، پس تو را به نام خودت خواندم، ضمن اِین که خداوند پِیامبران خود را در قرآن به نام مِیخواند، مانند: ِیا داوود! ِیا ِیحِیِی! ِیا عِیسِی! اِین کار، توهِینِی به مقام آنان به شمار نمِیآِید، به عکس، خداوند ابولهب را با کنِیه ِیاد نموده است.
اما اِین که گفتِی: چرا در حضور تو پِیش از اجازه نشستم، براِی اِین که از امِیرمؤمنان علِی علِیه السلام شنِیدم که فرمود: اگر مِیخواهِی مردِی از اهل آتش را ببِینِی، به کسِی نظر کن که خودش از روِی تکبّر نشسته و مردم در اطراف او اِیستادهاند.
سخن طاووس که به اِین جا رسِید، هشام گفت: اِی طاووس! من را موعظه کن. طاووس گفت: از امِیرمؤمنان علِی علِیه السلام شنِیدم که فرمود: در جهنم مارها و عقربهاِی بزرگِی است که مأمور گزِیدن امِیرِی هستند که با مردم به عدالت رفتار نمِیکند. طاووس اِین را گفت و به سرعت مجلس را ترک کرد! [١]
[١] هزار و ِیک حکاِیت اخلاقِی، ج ١ ص: ٣٤٤