جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٥٧ - ١٣ این هم عاقبت تکبّر و گردنکشی
شب هنگام كنيز را خواست و از او سؤال کرد که چه چِیز تو را وادار كرد که چنين شعرِی را بخوانِی؟ کنيز قسم ياد كرد که امروز من خدمت شما نيامده و هرگز اين شعر را نخواندهام، ساير كنيزان هم تصديق كردند. طولى نكشيد كه با همِین حالت خودپسندى بىبهره و دسته خالِی از دنِیا رفت. [١]
١٣. اِین هم عاقبت تکبّر و گردنکشِی
روزِی سلِیمان اعمش در کنار رودخانهاِی نشسته بود که شخص متکبّرِی با ظاهرِی آراسته از آنجا عبور کرد. وقتِی چشمش به اعمش افتاد و او را با لباسهاِی کهنه دِید، به نظرش حقِیر آمد و گفت: اِی مرد! برخِیز و من را از اِین آب بگذران و بلافاصله دست او را گرفت و کشِید و بر دوش او سوار شد. سلِیمان بِیچاره وارد آب شد.
در بِین راه مرد متکبّر اِین آِیه را قرائت مِیکرد: (سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَلَنا هذا وَ ما کُنّاّ لَهُ مُقْرنِینْ) «پاک و منزه است خداِیِی که اِین را مسخّر ما ساخت، وگرنه ما تواناِیِی تسخِیر آن را نداشتِیم.» سلِیمان که از طرز رفتار و حرکات جسارتآمِیز آن مرد به تنگ آمده بود. او را در وسط رودخانه، به داخل آب انداخت و اِین آِیه را تلاوت کرد: (قُلْ رَبِّ اَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبارَکاً وَ اَنْتَ خَِیْرُ الْمُنْزِلِینْ) [٢]
[١] داستانها و پندها، ج ٢ ص: ١٦٢.
[٢] داستانها و نکتههاِی برگزِیده، ص: ٢٠٢