جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٥٣ - ٧ شدّادِ متکبّر عبرت برای همگان
٧. شدّادِ متکبّر عبرت براِی همگان
روزِی پِیامبر اکرم صلِّی الله علِیه و آله از عزرائِیل پرسِید: در مدّتِی که خداوند تو را مأمور کرد که جان مردم را بگِیرِی آِیا تا به حال، اتفاق افتاده که به کسِی ترحّم کنِی و دلت به حال او بسوزد؟ عزرائِیل گفت: بله ِیا رسولالله در دو مورد دلم سوخت و غصه خوردم:
اوّلِین بار روزِی بود که ِیک کشتِی در امواجِ متلاطم درِیا شکست و اهل آن همگِی غرق شدند به جز زن حاملهاِی که بر روِی تختهاِی بر روِی امواج درِیا سرگردان بود. در چنِین موقعِیتِی بود که فرزند او هم به دنِیا آمد، وقتِی زن خواست او را شِیر بدهد، من مامور شدم که جان مادر را بگِیرم و آن کودک را در مِیان امواج سهمگِین درِیا رها کنم. من در چنِین موقعتِی دلم براِی آن کودکِ تنها و بِینوا سوخت.
بار دوم، زمانِی بود که شدّاد، سالها تلاش کرد تا به گمان خود باغ بزرگِی شبِیه بهشت بسازد. او در طول سالهاِی متمادِی، هر چه توانست از مروارِید و جواهر و مرجان و زمرّد و طلا و نقره و زبرجد و دُرّ و ِیاقوت جمع کرد و در زِیباسازِی آن باغ صرف کرد، تا آنجا که باغ بِینظِیرِی شد و به بهشت شدّاد ِیا باغ ارم معروف شد چنانکه خداوند در قرآن مِیفرماِید: (اَلَمْ تَرَ کَِیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعاد اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ اَلَّتِی لَمْ ِیُخْلَقْ مِثْلُها فِِی الْبِلادِ.)
هنگامِی که بناِی آن به اتمام رسِید، شدّادِ متکبّر که به مال و داشتههاِی خود بسِیار مِینازِید با وزِیران و امِیران خود بسوِی آن حرکت کرد، همِینکه در مقابل آن رسِید، پاِی راست از رکاب بِیرون آورد و پاِی چپ او هنوز در رکاب اسب بود که فرمان فورِی رسِید که قبل از برداشتن پاِی دوم جان او را بگِیرم! چون او را قبض روح کردم، دلم براِی او سوخت که بِیچاره عمرِی به امِید آساِیش و راحتِی، در آن بناِی عظِیم و کاخ باشکوه تلاش کرد ولِی چشمش به آن نِیفتاد. «اِی کاش لا اقل ِیکبار باغِی را که سالها براِی آن زحمت کشِیده بود مِیدِید و در آن گردش مِیکرد، بعد مِیمرد.»
پِیامبر اکرم صلِّی الله علِیه و آله با عزرائِیل علِیه السلام در حال گفتگو بودند که جبرئِیل نازل شد و عرض کرد: ِیا محمد خدا به تو سلام رسانده و مِیفرماِید: به عزّت و جلالم سوگند که شدّاد همان کودکِی بود که از خطرات درِیا حفظش کردم و بدون مادر تربِیت کردم و به پادشاهِی رساندم. ولِی او نعمتهاِی من را نادِیده گرفت و بجاِی شکر پرچم خودبِینِی و غرور برافراشت و منکر حقائق شد،