جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢١٧ - ٢٧ تسلیم در برابرِ حق، زمان نمیشناسد
تقدِیر الهِی، مراتب معرفت و تسلِیم خود را به مولاِیش ابراز نمود.[١] به قول شاعر:
ِیکِی درد و ِیکِی درمان پسنـدد ِیکِی وصل و ِیکِی هجران پسنـدد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسنـدم آنچه را جـانان پسنـدد[٢]
٢٧. تسلِیم در برابرِ حق، زمان نمِیشناسد
ابوعلىسِینا آنقدر انسان فوقالعادهاى بود كه مردم درباره او افسانهها ساختهاند. مثلا مِیگويند هنگامى كه در اصفهان بود، صداى چكش مسگرهاى كاشان را مِیشنيد. به جهت چنِین شاِیعاتِی، روزِی شاگردش بهمنيار به او گفت: شما از افرادى هستيد كه اگر ادعاى پِیامبرى كنيد، مردم آن را مِیپذيرند و از خلوص نِیّت به شما ايمان مِیآورند. بوعلى گفت: اين حرفها چيست اِینطور نِیست که تو مِیگوِیِی. بهمنيار گفت: نه مطلب از همِین قرار است.
بوعلى براِی اِین که به او به طور عملِی بفهماند كه مطلب چنين نيست. روزِی که برف زيادى آمده بود، نزدِیک اذان صبح بهمنيار را صدا كرد. بهمنيار گفت: بله.بوعلى گفت: برخيز خيلى تشنهام. لطفا يك ظرف آب به من بده. بهمنيار که خِیلِی خوابش مِیآمد شروع كرد به بهانه آوردن كه استاد، خودتان بهتر مِیدانيد که معده وقتى در حال التهاب است، اگر آب سرد به آن برسد معده سرد مِیشود و ايجاد مريضى مِیكند... بوعلى گفت: من طبيبم و شما شاگرد. شما براِیم آب بياور و به اِین مسائل کارِی نداشته باشِی.
بهمنيار دوباره بهانه آورد... پس از آنكه بوعلى فهمِید كه برخاستن در آن ساعت براى او سخت است و تسلِیم امر او نِیست به او گفت: من تشنه نيستم. خواستم تو را امتحان كنم. يادت هست به من گفتى: اگر ادعاى پِیامبرى كنى همه مِیپذيرند!
شما كه شاگرد من هستى و چندين سال پيش من درس خواندهاى، تسلِیم امر من نِیستِی و بهانه مِیآورى، ولِی مؤذّنها پس از گذشت بِیش از ِیک قرن به دستور پِیامبر بستر گرم خود را رها كرده و بالاى مأذنه رفته تا نداى (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسولالله) را به عالمِیان برسانند. او به حقِیقت پِیامبر است، نه من. [٣]
[١] كتاب العشره چهار سوقى، ص: ١١.
[٢] بابا طاهر عرِیان.
[٣] مجموعه آثار شهِید مطهرِی، ج١٦، ص: ١٤٨.