جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٢٠ - ٥٢ ایجاد روحیه گذشت در فرزندان
پِیرمرد بسته چوب را باز کرد و به هرکدام از پسران خود تنها ِیک چوب داد و گفت: حالا دوباره امتحان کنِید و چوبها را بشکنِید!!!چوبها به راحتِی شکسته شد. ِیکِی از پسران که از رفتار پدر تعجّب کرده بود، پرسِید: منظور شما از اِین کار چه بود؟ پدر گفت: دقِیقاً مَثَلِ شما مثل همِین ترکههاِی چوب است که اگر با هم و در کنار هم باشِید هِیچکس قدرت شکست شما را ندارد. آدمهاِی زِیادِی در دنِیا هستند که از هر لحاظِی از تک تک شما قدرتمندتر هستند و اگر تنها باشِید مثل همِین چوبها شما را در هم مِیشکنند ولِی اگر با هم متحد باشِید مِیتوانِید با هر خطرِی روبرو شوِید. آن روز فرزندان ارزش همبستگِی و کنار همبودن را به خوبِی درِیافتند.
٥٢. اِیجاد روحِیه گذشت در فرزندان
دو دوست قدِیمِی در حِین سفر سر موضوعِی با هم بحث و دعوا نمودند. کار به جاِیِی رسِید که ِیکِی از آنان به دِیگرِی ناسزا گفت و سِیلِی محکمِی به او زد.
دوست او که از شدت ضربه و درد سِیلِی شوکّه شده بود بدون اِین که حرفِی بزند، روِی شنهاِی بِیابان نوشت: امروز بهترِین دوست زندگِیم، سِیلِی محکمِی به صورتم زد. آنها به راه خود ادامه دادند تا به درِیاچهاِی رسِیدند. تصمِیم گرفتند قدرِی در آب شنا کنند تا هم از گرماِی هوا خلاص شوند و هم اتفاق پِیش آمده را فراموش کنند.
مشغول شنا بودند که ناگهان دوست سِیلِی خورده گرفتار باتلاق شد و گل و لاِی زمِین او را به سمت پاِیِین کشِید و داد و فرِیادش بلند شد. دوستش با هزار زحمت او را از باتلاق نجات داد. او که خود را از مرگ حتمِی نجات ِیافته مِیدِید، فورِی مشغول نوشتن شد و روِی سنگ کنار آب به زحمت نوشت: امروز بهترِین دوستم من را از مرگ قطعِی نجات داد.
وقتِی دوستش از علت آن پرسِید، او در پاسخ گفت:
وقتِی از دوست خود آزارِی به انسان مِیرسد سزاوار است که آن را روِی شن بنوِیسد تا با وزش نسِیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلب پاک شود نباِید کِینه او را در دل پرورش دهِی و در خاطر بسپارِی ولِی هنگامِی که دوستت در حق تو خوبِی مِیکند، شاِیسته است که آن را بر روِی سنگ حک کنِی تا هِیچ وقت از خاطر نرود و همِیشه خود را مدِیون او بدانِی.[١]
[١] برگرفته از ساِیت تحلِیل خبرِی اِیران به آدرس. asriran. com/٠٠١٦G٣.