رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٣٣٤ - گفتار امام
آگاه شدند. بارى ايشان طراز والايند، فقر و بىچيزى و بلاهاى گوناگون شتابانتر از تاختن اسب بر سر ايشان بتازد، سختى و تنگدستى در برشان گيرد و بلرزند و دچار فتنه شوند و زخمدار و بريده سر در هر سرزمين دور بيفتند، به بركت آنان خدا بيمار را شفا دهد و نادار را توانگر كند و به وسيله ايشان شما پيروز شويد و باران گيريد و روزى يابيد و آنان به شماره، كمترين افراد و به منزلت و اهميّت نزد خدا بزرگترين مردمند. طبقه دوم كه طراز پايينند ما را در آشكار دوست دارند و به روش پادشاهان مىروند. زبانشان با ماست و شمشيرشان بر ضدّ ما. طبقه سوّم كه طراز ميانهاند ما را در نهان دوست دارند ولى آشكارا را اظهار دوستى نمىكنند. به جان خودم اگر ما را (فقط) در نهان (براستى) دوست مىداشتند بىآنكه آشكارا اظهار دوستى كنند، روزهداران به روز و نمازگزاران شب بودند، اثر پارسايى را در رخسارشان مىديدى و اهل سازگارى و فرمانبردارى بودند.
(١) آن مرد عرض كرد: من از دوستداران شما در عيان و نهانم. جعفر (صادق) ٧ فرمود:
دوستان ما در نهان و عيان نشانههايى دارند كه بدان شناخته مىشوند. آن مرد عرض كرد: آن نشانهها كدام است؟ (امام) ٧ فرمود: چند خصلت است، نخست آنكه يكتاپرستى را چنان كه بايد شناختهاند و دانش يكتاشناسى را نيك آموختهاند، و پس از آن بدان چه ذات و صفات اوست ايمان دارند، سپس حدود ايمان و حقايق و شروط و تفسير آن را دانستهاند. سدير عرض كرد:
اى فرزند پيامبر خدا، نشنيده بودم كه ايمان را بدين شرح توصيف فرموده باشى. فرمود: آرى، اى سدير، پرسنده را نرسد تا نداند ايمان به كيست، بپرسد كه ايمان چيست؟ سدير عرض كرد: اى فرزند پيامبر خدا، اگر صلاح مىدانى بيانى را كه فرمودى تفسير فرماى. (حضرت) صادق ٧ فرمود: هر كه پندارد خدا را به انگاشتن دلها مىشناسد مشرك است. و هر كه پندارد خدا را به نام بىمعنى را با هم مىپرستد، به راستى، شريكى با خدا قرار داده است، و هر كه پندارد [معنى] را نه به دريافت بلكه به توصيف مىپرستد در حقيقت حواله بر ناپديد كرده است، و هر كه پندارد صفت و موصوف را (با هم) مىپرستد، به راستى، يكتايى را ابطال كرده چه صفت غير از موصوف است، و هر كه پندارد موصوف را به صفت مىافزايد همانا بزرگ را كوچك كرده (و بىنهايت را در نهايت گنجانده) و هيچ يك خدا را چنان كه حقّ سنجش اوست نسنجيدهاند.[١] (٢) عرض شد: پس
[١] بدان كه حقيقت هر يك از چيزهايى كه در عالم كون تكوين يافته همان« عين» اوست كه در خارج( از ذهن ما) وجود دارد. پس مثلا حقيقت« زيد» همان عين انسانى موجود در خارج است و همان است كه بخودى خود از هر چيز ديگر تميز دارد و به غير خود آميخته نمىشود و در اين حالت هيچ يك از امور او با( حقيقت كلّى) ديگرى مشتبه نمىشود. سپس ما پارهاى معانى( يا مفاهيم) را از او جدا مىكنيم و به ذهن خويش انتقال مىدهيم و به اين وسيله حال« چيزها» را مىشناسيم و در امر آنها مىانديشيم، همچون معانى« انسان» و« بلند قامت» و« جوان» و« سپيدرنگ» و جز آن، و اينها مفاهيمى كلّى هستند كه چون گرد آيند و بهم پيوندند گونهاى از تميز ذهنى را بدست دهند كه ما بدان بسنده كنيم و اين معانى كه ما بدانها دست يافتهايم و از« عين» خارجى گرفتهايم آثار روابطى هستند كه آن عين خارجى را به نوعى ارتباط و اتّصال به ما پيوند داده، چنان كه مثلا زيد با شكل و رنگ خود، به ديده ما و با صدا و گفتارش، به گوش، و با پوستش، به دست ما مربوط شده و ما از او صفت بلندى قامت و سخنگويى و نرمى پوست و امثال آن را به انديشه درمىيابيم. پس در مثل، زيد را انواعى از ظهور است كه به گونهاى به ما منتقل مىشود و اين را« صفات» ناميدهاند. امّا« خود» زيد و هستى ذات او به هيچ رو به اذهان ما منتقل نمىشود و از جاى خود بيرون نمىآيد و هيچ راهى براى شناخت و دريافت او نداريم جز آنكه فقط همان عين خارجى او را مشاهده كنيم و در اذهانمان نيز جز انديشيدن به اوصاف كلّى او( براى شناختنش) كارى نمىكنيم. پس اين را بفهم و در آن نيك بنگر. از اين بيان معلوم مىشود كه اگر ما مثلا خود زيد را در خارج مشاهده كنيم و« خود» او را به صورتى مشهود بيابيم او نزد ما شناختهشدهاى است كه« حقيقت» او را از ديگر چيزها تميز دادهايم و او را در واقع چنان« يگانه» كردهايم كه با غير خود اشتباه نمىشود. سپس هر گاه صفات او را يكى پس از ديگرى شناختيم شناخت خود را نسبت به او و دانش خويش را به احوال او كامل كردهايم. اما اگر خود او را مشاهده نكنيم و براى شناختنش از صفات او توسّل جوييم از او جز امورى كلّى نتوانيم شناخت كه موجب تميز« كامل» او از ديگرى، و يكتايى خود او( با ويژگيهايش) نمىشود، چنان كه اگر مثلا« خود» زيد را نديده باشيم و فقط دانسته باشيم كه او انسانى سپيد رنگ و بلند قامت و خوش برخورد است او در اين صفات( با ديگران) مشترك مىماند تا آنكه« خود» او را ببينيم و سپس آنچه از صفات او دريافتهايم بروى تطبيق مىدهيم. و اين است معنى گفته امام ٧ كه:« شناخت« خود» حاضر قبل از صفت اوست، و شناخت صفت غايب پيش از« خود» او»( يعنى حاضر را نخست مىبينيم و سپس توصيف مىكنيم، ولى در مورد غايب، نخست وصفش را مىشنويم و سپس« خود» او را مىبينيم و آن اوصاف را بر او منطبق مىكنيم.- م.) از اينجا همچنين آشكار مىشود كه يكتاشناسى خداى سبحان، چنان كه بايد و شايد، آن است كه نخست« عين- خود» او شناخته شود سپس براى تكميل ايمان به او، صفاتش شناخته آيد. نه اينكه صفات و افعالش شناخته شود و حقّ يكتاشناسى او چنان كه بايد ادا نگردد. از آنجا كه خداى تعالى از هر چيز بىنياز است و همه چيز قائم به اوست، صفاتش نيز قائم به اوست و همه چيز از قبيل زندگى و دانش و قدرت و آفرينش و روزى رسانى و زنده سازى و تقدير و هدايت و توفيق و امثال آن همه از بركات صفات اوست، پس همه قائم بدو و بنده اويند و از هر جهت نيازمند بدويند.
پس راه حقيقى شناخت اين است كه نخست« خود» او شناخته شود و سپس صفاتش شناخته شود و آنگاه از شناخت صفات به خصوصيّات آفريدگانش راه يافته شود نه بر عكس، و اگر ما خدا را به وسيلهاى غير از« خودش» بشناسيم او را به حقيقت نشناخته باشيم( كه به گفته مولانا جلال الدّين: آفتاب آمد دليل آفتاب.- م.) و اگر چيزى از آفرينش او نه بوسيله شناخت« خودش» بلكه از طريق ديگر بشناسيم اين شناختى كه براى ما حاصل شده جدا از خداى تعالى و ناپيوسته بدوست و اين« ديگرى»( هر چه باشد) در ارزيابى وجود و هستى نيازمند به( واجب الوجود) است. پس واجب است كه بيش از هر چيز خداوند سبحان شناخته شود و سپس هر آن چيزى كه نيازمند به اوست شناخته آيد تا معرفت و شناختى چنان كه بايد و شايد حاصل شود. و اين است معنى گفته امام ٧ كه:« تعرفه و تعلم علمه ... الخ- او را مىشناسى و علمش را مىدانى» يعنى خود را به شناخت ادراكى نه شناخت توصيفى مىشناسى، و( تازه) اين حق يكتاشناسى و تميز او نباشد. و تو خود را نيز از طريق شناخت خدا مىشناسى زيرا« تو» اثرى از آثار( قدرت) او هستى و نه در ذهن و نه در خارج از ذهن از« وجود» او بىنياز نيستى و خود، خويشتن را از طريق خودت نمىشناسى كه خويش را بىنياز از او دانى و از سر ناآگاهى خدايى ديگر غير از« اللَّه»( سبحانه و تعالى) براى خودپندارى و مىدانى كه آنچه در« خويشتن» توست براى خدا و به سبب خداست كه در هيچ حالى از او بىنياز نيستى.( شايد آوردن ضمير راجع به« نفس خويشتن»، به صيغه مذكر( در متن عربى) از جهت اكتساب تذكير به سبب اضافه است). و امّا اينكه فرمود:« تعلم علمه- دانش او را مىدانى» ممكن است كه معنى مقلوب باشد يعنى« او را به دانش مىدانى و مىشناسى» يا از نوع مفعول مطلق نوعى باشد« تعلمه علما( ما)- با نوعى دانش او را در مىيابى» يا مراد علم ذاتى، يا مطلق صفت علم خداى تعالى باشد.
و امّا اينكه فرمود:« كما قالوا ليوسف ... الخ» مثالى است براى شناخت كسى كه خود با مشاهده خويشتن به خويش معرفت يافته نه به وسيلهاى غير از خود از قبيل معانى و صفات و امثال آن.
و همچنين فرموده او كه:« اما ترى اللَّه يقول: ما كان لكم ... الخ- آيا نبينى كه خدا فرمايد: شما را نرسد كه ...» مثال ديگرى است كه امام ٧ زده و آن را به مسأله نصب امام تأويل فرموده كه ايجاد« عين» آن درخت پاكيزه از افعال خداى سبحان است نه غير او. روند حديث براى بيان است كه خداى سبحان چنان كه بايد و شايد به غير از خود شناخته نمىشود و اگر شناختى به او حاصل آيد در واقع شناختى است كه از خود او به ذاتش حاصل شده و تمام( چيزهاى ديگر) غير از او هم به وسيله او شناخته شوند و اين همان روندى است كه صدوق در كتاب توحيد به دو طريق از عبد الاعلى، از( حضرت) صادق ٧ آورده است كه فرمود: هر كه پندارد خداوند را به حجاب، يا به صورت، يا به مثال شناخته است مشرك باشد زيرا حجاب و صورت و مثال غير از« خود» اوست و به راستى، او يگانه يكتاست. پس چگونه كسى كه پندارد او را به وسيله« غير او» شناخته دم از يكتاشناسى تواند زد. به حقيقت آن كس خدا را شناخته كه خدا را( هم) به خدا شناخته باشد و هر كه اين گونه او را نشناخته باشد« او» را نشناخته بلكه« غير او» را شناخته- تا آنجا كه( امام ٧) فرمايد- آفريده چيزى درنيابد مگر به وسيله خدا و شناخت به خدا( نيز) حاصل نيايد مگر به خدا. تا پايان حديث.
از تمام آنچه گذشت معنى گفته امام ٧ روشن مىشود كه:« هر كه پندارد- تا آنجا كه فرمايد- چنان كه حقّ سنجش اوست نسنجيدهاند» و فرموده او كه:« هر كه پندارد خدا را به گمان دلها مىشناسد مشرك باشد» از اين روست كه او مثالى را كه در دل خود ايجاد كرده مىپرستد در حالى كه آن مثال« عين» خدا نيست و معنى فرموده او كه« هر كه پندارد خدا را به نام مىشناسد ... الخ» اين است كه چنين كسى در خداى تعالى گمان حدوث برده است. و فرموده او:« هر كه پندارد نام و معنى را با هم پرستد ... الخ» از آن روست كه نام غير از معنى و مفهوم است و فرموده او:« هر كه پندارد خدا را به صفت مىپرستد نه به ادراك احاله به غايب كرده باشد» يعنى او خدايى را كه غايب است اثبات و ستايش مىكند در صورتى كه خداى تعالى هرگز از آفريدگانش غايب نيست و خود فرمايد: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ- أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ- آيا( همين حقيقت) كه خدا بر همه موجودات عالم پيدا گواهست از برهان كفايت نمىكند؟- هان بدانيد كه كافران از لقاى خداى خود در شك و انكارند و باز بدانيد كه او بر هر چيز چيره است.( فصّلت، ٥٣ و ٥٤) و بيان اين پيشتر گذشت. و فرموده او كه:
« و هر كه پندارد صفت و موصوف با هم مىپرستد يكتاپرستى را ابطال كرده» از باب همين ادّعاى او دائر بر مغايرت صفت و موصوف است.
و فرموده او كه:« هر كه پندارد كه موصوف را به صفت مىافزايد، بزرگ را كوچك شمرده ... تا پايان» از آن روست كه او مىپندارد خداى سبحان را از صفاتى چون آفرينش و زندگى بخشى و ميراندن و روزى رساندن مىشناسد و اين صفتها ناگزير صفات افعال خدا هستند( نه صفات ذات سبحان او) پس به راستى بزرگ را كوچك شمرده زيرا خداى سبحان« خود» بزرگتر و عظيمتر از فعلى است كه منسوب به اوست و به اين ترتيب خدا را چنان كه بايد سنجيد نسنجيدهاند. فرق بين شناخت او از طريق افزودن موصوف به صفت و شناخت او به صفت نه به ادراك اين است كه نخستين ادعا مىكند كه خدا را با مشاهده صفتش مشاهده كرده و دوّمى مدّعى است كه خدا را با توصيفى كه از صفت او به عمل آمده شناخته و مراد از صفت در فرض اوّل صفات فاعلى قايم به اوست چون برخاستن و در فرض دوّم مراد بيان و وصفى است كه پندارنده بيانش مىكند خواه از صفات خداى تعالى باشد يا چنان نباشد. براى مغايرت صفت و موصوف معنى دقيقترى از آنچه گذشت نيز وجود دارد كه مقتضى بسط كلام است و در اين مختصر نمىگنجد.
( از افادات استاد علّامه حاج سيد محمد حسين طباطبايى تبريزى، رحمه اللَّه)