رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ١٨٨ - توصيف آن حضرت
مردى دوروى (منافق) كه اظهار ايمان كند و متظاهر به اسلام است نه (چيزى را) گناه مىشمارد (و نه از گناه مىترسد) و نه پروايى دارد كه به عمد بر پيامبر خدا ٦ دروغ بندد، اگر مردم مىدانستند كه به راستى و دروغزنى منافق است سخنش را نمىپذيرفتند و باورش نمىكردند ولى (مردم با خود) گويند: او همصحبت پيامبر خدا ٦ بوده و او را ديده و از (زبان خود) او شنيده است، از اين رو بىآنكه حالت منافقين را بدانند از او اخذ حديث كردند (و سخنش را پذيرفتند). خداى عزّ و جلّ از منافقان آنچه را بايستى خبر داده[١] و به سزاوارتر صورتى آنان را توصيف فرموده و گفته است: إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ- چون ايشان را بنگرى، بدنهاى ايشان تو را به شگفت آورد و چون سخن گويند به سخنانشان گوش دهى»[٢] اينان پس از او (پيامبر ٦) پراكنده شدند و ديرى زيستند (و بر نفاق خود باقى ماندند) و با پيشوايان گمراهى كه با (به كار گرفتن) ناحق و دروغ، دعوتكنندگان به دوزخند رفت و آمد كردند و بدانها نزديكى جستند، پس آنان را به كار و حكومت و قضاوت گماشتند و بر گردن مردم سوار كردند و به مدد آنان جهانخوارى نمودند.[٣] (١) و تو ميدانى مردم همراه پادشاهان، دنيا
[١] در كافى به جاى« بما اخبر»[ بما اخبره- بدان چه آن را خبر داده] و در ن،[ اخبرك الله بما اخبرك- خدا تو را بدان چه خبرت داده خبردار كرده است] آمده است.
[٢] المنافقين، ٤
[٣] مانند ابو هريره كه در منتها درجه زبونى و پستى بود و پارهاى از عمر خود را در بىچيزى و فقر به خدمتگزارى در خانهها گذراند، تن به مزد مىداد تا شكمش را سير سازد و چون اسلام آورد خود را به فقراى( معروف به اصحاب) صفّه بست و چنان كه بخارى در صحيح نقل كرده با صدقههاى مسلمانان مىزيست. وى چنان كه در الاصابة آمده است از آن رو همواره ملازم پيامبر خدا( ٦) بود كه شكمش را سير و كمبودش را جبران كند( در گرانجانى و سماجت و پررويى او همين بس كه به نوشته سعدى در گلستان، كثرت ديدار زحمت افزاى او از پيامبر اكرم به درجهاى بود كه پيامبر ٦ با آن اخلاق كريم كه هرگز نمىخواست خاطرى را به قدر ارزنى آزرده سازد ناگزير شد به او بفرمايد: كمتر به ديدارم بيا تا محبّت به تو افزون شود- زرنى غبّا تزدد حبّا.- م.) او به همين حال زار و سماجت و وقاحت به زندگانى تلخ خود ادامه داد تا خليفه دوّم روى كار آمد و او را مورد توجّه قرار داد و به سال ٢١ هجرى به حكومت بحرين گماشت ولى پس از دو سال به سبب خيانت عزلش كرد و پولهايى را كه از اموال مسلمانان اختلاس كرده بود از او پس گرفت و به وى گفت: من تو را در حالى كه نعلين در پا نداشتى به ولايت بحرين فرستادم آنگاه به من گزارش دادند كه تو اسبهايى به بهاى يك هزار و ششصد دينار خريدهاى! و او را با تازيانه چندان زد كه بدنش خونين شد و به همان وضع فلاكت بار پيشين خود بازگشت و داغ خيانت و اختلاس بر پيشانيش خورده بود، تا آنكه دور خلافت به خليفه سوّم رسيد. ابو هريره به او پيوست و از دستياران و ياران او گشت و شروع به ساختن احاديثى در فضايل وى نمود( از جمله) گفت:« رسول خدا ٦ فرمود: هر پيامبرى را دوستى بسيار نزديك( و خليل) از امّت خود باشد و خليل من عثمان است» كه ذهبى جعل اين حديث را از زشتكاريهاى ابو هريره شمرده است. و احاديث ديگرى جز اين كه در فضل عثمان و امويان به رسول خدا ٦ بست و چون روزگار عثمان سپرى شد و خلافت به امير مؤمنان( ٧) رسيد ابو هريره گريزان به شام رفت و دمش را به دم معاويه( عليه الهاويه) بست و براى خرسندى خاطر وى به ناحق پرداخت و به نقل روايات خود ساخته از پيامبر خدا ٦ به مردم شام مشغول شد از جمله مىگفت: پيامبر فرمود:« خداوند سه كس را امين وحى خود ساخت: من و جبرئيل و معاويه را!» و نيز چنان كه خطيب در تاريخ خود آورده به ايشان مىگفت:« پيامبر ٦ تيرى به معاويه داد و به او فرمود:
اين تير را نگهدار تا در بهشت مرا باز بينى!» و همچنين در فضل معاويه و امويان و صحابه، پى در پى حديث مىتراشيد و به اين وسيله به معاويه تقرّب مىجست و او هم كوشش( خباثت آميز) او را پاس داشته و مقامش را افزون ساخت و خلعت خز به او در پوشاند و اموال بسيارى نثارش كرد. چون سال جماعة فرا رسيد ابو هريره با ولى نعمت خود پسر هند جگر خوار( معاويه) به عراق آمد و چون انبوهى مردم را ديد به دو زانو نشست و چند بار بر سر طاسش كوفت و گفت:
« اى مردم عراق آيا مىپنداريد من بر خدا و رسول دروغ مىبندم و خود را به آتش دوزخ مىسوزانم؟ به خدا سوگند،( به گوش خود) از پيامبر خدا( ٦) شنيدم كه مىفرمود:« هر پيامبرى را حرمى است و مدينه هم حرم من است، هر كس در آن حادثه آفرينى كند لعنت خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر او باد»( ابو هريره) سپس گفت: خدا را گواه مىگيرم كه على در آن( شهر) حادثهآفرينى كرده است. چون گفتههاى ابو هريره به گوش معاويه رسيد به وى جايزه داد و گراميش داشت و ولايت مدينه را بدو سپرد. مصحّح گويد: مطلب تا اينجا از كتاب ابو هريرة تأليف حضرت علامه بزرگوار حاج سيد عبد الحسين شرف الدين كه سايهاش پاينده باد( اينك به رحمت حق پيوسته.- م.) گرفته شده است.
دانشى مرد گرانقدر علّامه امينى در كتاب الغدير، ج ١١ ص ٣٠، به نقل از تاريخ طبرى، ج ٦ ص ١٣٢، آورده است كه« معاويه چهار صد هزار دينار از بيت المال به سمرة بن جندب داد تا براى مردم شام در خطبه چنين در فشانى كند كه گفته خداى تعالى به اين عبارت: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ- و كسى از مردمان هست[ مانند اخنس بن شريق كه يكى از منافقان بود( و خود همين ابو هريره.- م.)] كه سخنش در باره زندگانى دنيا تو را به شگفتى مىاندازد، و خداوند را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد، و حال آنكه بسيار كينهتوز است* و چون دست يابد مىكوشد كه در اين سرزمين فتنه و فساد بر پا كند و زراعت و دام را نابود مىكند، و خداوند فساد را دوست ندارد»( البقرة، ٢٠٤ و ٢٠٥)، در باره على بن ابى طالب( ٧) نازل شده است! و نيز اين فرموده خداوند كه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- و نيز از مردمان كسى هست كه در طلب خشنودى خدا از سر جان برمىخيزد( مانند شبى كه على ٧ به جاى پيغمبر ٦ خوابيد، ليلة المبيت)»( البقرة، ٢٠٧)، در حقّ ابن ملجم مرادى( شقاوتپيشه) نازل شده شده است!!. او( پيشنهاد معاويه را) پذيرفت و اين دو آيه را بر همين اساس بىپا روايت نمود و پس از او نيز زياد را بر بصره مسلّط ساخت كه هشت هزار تن از مردم را در آن شهر بكشت. فيض رحمه اللَّه در الوافى گويد: عتايقى در شرح خويش بر نهج البلاغة از مدائنى آورده است كه وى در كتاب الاحداث گويد: معاويه به دست نشاندگان خود بخشنامه نوشت كه مردم را به روايت گويى در فضايل صحابه فراخوانند و هيچ خبرى را كه كسى در باره( حضرت) ابو تراب( على ٧) نقل مىكند ترك نكنند مگر آنكه به نقيض و بر ردّ آن خبرى در باره صحابه براى من بسازند، به اين ترتيب بسيارى اخبار ساختگى و عارى از حقيقت( از كارخانه دروغسازى و حديثتراشى آنان) روايت شد تا آنها را بر منابر باز گويند. ابن ابى الحديد آورده است كه معاويه به يكى از صحابه( پيامبر ٦) مال هنگفتى داد تا حديثى در نكوهش على ٧ جعل كند و آن را( اينجا و آنجا) باز گويد و وى چنين كرد. از ابن عرفه معروف به نفطويه روايت شده است كه بيشتر احاديث ساختگى در فضايل صحابه در روزگار بنى اميّه و براى تقرّب به آنان كه مىپنداشتند با جعل چنين احاديثى بنى هاشم را منكوب مىسازند، ساخته و پرداخته شده است.