رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ١٢١ - آموزشهاى امام
و من شرّ الجنّ و الانس و من شرّ ما ذرأ في الارض و ما يخرج منها و من شرّ ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و من شرّ كل دابّة انت آخذ بنا صيتها انّ ربّى على صراط مستقيم و هو على كلّ شىء قدير و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه- خود و خاندان و زن و مال و فرزندان و سرانجام كارم را و آنچه خدايم داده و آنچه پروردگارم بخشيده و روزى فرموده است پناه دهم به عزّت خدا، و بزرگى خدا، و جبروت خدا، و تسلّط خدا، و رحمت خدا، و مهربانى خدا، و آمرزش خدا، و نيروى خدا، و توانايى خدا، و به لا اله الّا اللَّه، و اركان خدا، و صنع خدا، و جمع خدا و پيامبر خدا ٦، و به توانايىاش بر آنچه خواهد، از گزند زهرداران و نيشداران كشنده و از شرّ جنّ و انس و از گزند آنچه در زمين نهاده و از آن برآيد و از گزند زهرداران و نيشداران كشنده و از شرّ جنّ و انس و از گزند آنچه در زمين نهاده و از آن برآيد و از گزند آنچه از آسمان فرود آيد و آنچه بدان بالا رود و از گزند هر جانورى كه لگامش به دست توست (خدايا)، همانا خداوندگارم بر راه راست است و او بر هر چيزى تواناست و تكيه و نيرويى نيست مگر به خداوند». زيرا پيامبر خدا ٦ حسن و حسين را بدين گونه دعا بندى مىفرمود و رسول خدا، صلّى اللَّه عليهم اجمعين، ما را نيز بدان دستور داده است. (١) ما گنجوران دين خدا و چراغهاى فروزان دانشيم. هر گاه پرچمدارى از ما درگذرد، پرچمدارى ديگر پديد آيد؛ كسى كه از ما پيروى كند گمراه نشود و كسى كه منكر ما گردد هدايت نيابد و كسى كه بر ضدّ ما به دشمنمان يارى دهد رستگار نشود و كسى كه ما را واگذارد يارى نشود پس به طمع كالاى گذرنده دنيا از ما دست نكشيد زيرا هر كه دنيا را بر ما رجحان داد،[١] افسوسش فردا بس بزرگ باشد و اين معنى گفته خداست كه: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ- تا مبادا كسى بگويد وا حسرتا در آنچه در كار خداوند فروگذار كردم؛ و به راستى كه از ريشخندكنندگان [اسلام و قرآن] بودم.»[٢] (٢) كودكانتان را از چربى (و چرك)[٣] بشوييد زيرا شيطان چرك را بو كند و كودك در بستر بهراسد و دو (فرشته) موكّل نويسنده نيز در آزار باشند. (٣) شما را از زنان (بيگانه) همان ديدار نخست (جايز) است، پس دنبال آن را نگيريد و از پى (هوس) نرويد و از فتنه بپرهيزيد. (٤) ميگسار معتاد چون با خداى عزّ و جلّ برخورد چون بتپرستى با او برخورد كند. حجر بن عدى[٤] گفت: اى امير مؤمنان ميگسار معتاد كيست؟ گفت: آن كه هر گاهش
[١] يعنى خود را بر ما مقدم داشت و حق ما را غصب كرد.
[٢] الزمر، ٥٦
[٣] در متن غمر است كه چربى و بوى زهم گوشت باشد( و مراد انواع چرك و كثافت است.) و در حديث هم آمده:
هيچ كس از شما با دست چرب و چركين شب نخسبد.
[٤] حجر بن عدىّ رحمه الله از قبيله كنده و از ياران امير مؤمنان ٧ و بلكه از خاصّان آن حضرت بود تا روزگار زياد بن ابيه در كوفه اقامت داشت، زياد او و يارانش را بگرفت و به زندان افكند و سپس ايشان را، كه چهار تن بودند، روانه دربار معاوية بن ابى سفيان كرد تا آنكه به مرج عذراء( روستايى واقع در ناحيه غوطه دمشق به فاصله چند ميلى آن شهر) رسيدند و در زندان آنجا افتادند. فرستادگان معاويه( عليه اللعنة و الهاوية) نزد ايشان آمدند و به آنان گفتند ما مأموريم به شما پيشنهاد كنيم كه از« على» بيزارى جوييد و او را لعن كنيد كه اگر چنين كرديد شما را رها سازيم و اگر امتناع كرديد شما را بكشيم و امير المؤمنين!( معاويه) را عقيده بر آن است كه خون شما، به شهادت اهل سرزمين خودتان كه بر ضد شما دادهاند، حلال است ولى با اين همه اين را مىبخشد. پس از« اين مرد»( على ٧) بيزارى جوييد تا آزاد شويد، گفتند: ما هرگز چنين نكنيم، پس دستور دادند كه آنان را به زنجير كشند و كفنهايشان را نيز آوردند و آنان تمام شب را به اقامه نماز پرداختند و چون صبح در آمد ياران معاويه( عليهم اللعنة و الهاوية) گفتند:
اى گروه ما ديشب شما را ديديم كه نماز را به درازا كشانده و به نيكويى دعا مىكرديد، اينك به ما بگوييد كه سخن( و نظر) شما در باره عثمان چيست؟ گفتند: او نخستين كسى است كه هنگام حكومت، جور و بيداد ورزيد و كار به ناحق كرد. گفتند: امير المؤمنين!( معاويه) به راستى در حق شما آگاهتر است( و شما را درست شناخته است) پس آنها را به صف كردند و گفتند: آيا( سرانجام) از« اين مرد»( على ٧) بيزارى مىجوييد؟ پاسخ دادند: نه، بلكه ما بر دوستدارى او استواريم. پس هر يك از مأموران يكى از ايشان را به دم تيغ گرفت. حجر به مأموران گفت: رخصتم دهيد دوگانهاى بگذارم كه به خدا سوگند من هرگز وضويى نگرفتهام مگر آنكه پس از آن( حتما) نمازى خوانده باشم.
( اين درخواست مسبوق به وضويى بوده كه از پيش داشته است). گفتند: نماز بخوان. پس نماز كرد و چون پايان داد گفت: من هرگز نمازى كوتاهتر از اين نخوانده بودم و اگر نمىپنداشتند كه از بيم مرگ نماز را طول مىدهم خوش داشتم كه بيشتر از اين نماز را ادامه دهم. پس هدبة بن فياض اعور با شمشير آخته به سوى او رفت، پس شانههايش بلرزيد.
( هدبه) گفت: نه، پنداشتى كه چون از مرگ بىپروايى نشان دهى ما تو را آزاد مىگذاريم؟ از دوستت( على ٧) بيزارى جوى! گفت: چرا از مرگ پروا نكنم در حالى كه گورم را كنده و كفنم را گسترده و شمشير را به روى خود آخته مىبينم؟ ولى به خدا سوگند با وجود بيم مرگ حتمى هرگز سخنى كه پروردگارم را به خشم آرد نخواهم گفت( و به مولاى متقيان لعن نخواهم فرستاد و دست از دامان ولايش نمىكشم) سپس هدبه او را- كه خرسندى و بهشت خدا ارزانيش باد- بكشت. كشتن او بر دلهاى مسلمانان سخت گران آمد و معاويه( عليه الهاويه) را بدين كار نكوهش كردند.