رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٧٢ - سخنرانى على
و لفظ «او» شامل تمامى او نشود. (١)[١] همانا ابزارها خود را محدود سازند[٢] و هر ابزارى به مانند خود اشارهاى دارد و فعّاليت چيزها در محيط خود آنهاست و ابزار نمايانگر نيازمندى است،[٣] و تضاد (ميان دو چيز) از وجود ضدّ خبر مىدهد، و شبيه شباهت (ميان دو چيز) را مىرساند و پديدهها را زمانهاى بروز آنهاست[٤] و صفتها به نامها از يك ديگر تميز داده مىشود و قرينهها از آنها جدا مىگردد و پديدههايشان بدانها بر مىگردد. (تعبير) به «ازكى شدن» هر نو پديدى را از ديرينه بودن باز مىدارد و لفظ «قد- اينك» مانع ازلى بودن آن مىآيد و تعبير «لولا» (اگر خدا نبود، او هم نمىبود) حتميّت تحقق جبريّت (و واجب الوجود بودن) را از آن نفى مىنمايد.[٥] پديدهها از يك ديگر جدايند و دلالت دارند بر جداكننده خود و از هم فاصله دارند، و دلالت دارند بر فاصله افكن خويش. به وسيله آنهاست كه سازنده آنها بر خردها جلوه مىكند[٦] و هم بدانهاست كه از ديدهها پنهان مىگردد[٧] و پندارها بر آنها قضاوت كنند و پند آموزيها در آنها پا برجا شود و از آنها دليل به
[١] در متن« و لا تشتمله هو- لفظ« او» شاملش نشود» آمده است ولى شايد تصحيف نسخه نويسان باشد و صحيح آن[ لا يشمله حين- هنگام، او را فرا نگيرد] يا[ لا يشمل بحدّ- مشمول حدّ نشود] باشد. چنان كه در نهج البلاغه آمده است و مراد حد اصطلاحى منطقيان( يا تعريف به حد) است و ظاهر آن است كه هستى حق تعالى را« حدّ» نيست چه او را اجزائى نيست كه مشمول« حدّ» گردد و بر حقيقت او« حدّى» احاطه داشته باشد. امّا« حدّ» لغوى به معنى نهايت و پايانى كه بر جسم احاطه دارد مىباشد و اين از ملحقات« چند پيوسته» و« چند گسسته»( كميّت متصل و منفصل) است كه هر دو از اعراضند و واجب الوجود را عرضى نيست، و جايى ندارد. پس محال است كه به نهايت داشتن توصيف شود.
[٢] مراد از ابزارها« ادوات» در اينجا وسايل ادراك هستند كه نو پديد( حادث) و ناقصند، پس چگونه ممكن است كه اين وسايل ادراك ذات ديرينه« ازلى» را كه فراسوى هر نهايتى است به حدّى محدود( و به وصفى موصوف يا به تعريفى معرّفى.- م.) كنند؟
[٣] يعنى وجود ابزار و آلات، نيازمندى ممكنات را بدانها مىنماياند.
[٤] وجود ضدّ نشانه وجود تضادّ است و تشبيه نمايانگر شباهت ممكنات با يك ديگر و« حدوث» و نو پديدى پديدارها نشانه داشتن« توقيت»( اجل و زمان معين و محدود) است.
[٥] كلمات« مذ- ازكى» و« قد- به تحقيق و اينك» كه از عوامل فعلند براى ابتداء و نزديك ساختن مىآيند و جز در زمان متناهى به كار نمىروند و( استعمال اين الفاظ) مخالف با( مفهوم)« قدم»( پيشينگى) و« ازليّت»( ديرينگى) است و كلمه« لولا» مركب از« لو» به معنى شرط و« لا» به معنى نفى است و از آن استفاده« تعليق» مىشود.( يعنى وجود امرى معلّق و بسته به امر ديگرى است كه اگر اين نمىبود آن ديگرى نيز نمىبود.- م.) و منافى با جبريّت.( و وجوب الزامى ذات واجب الوجود است چه بود و نبود هيچ چيز در« بود» مطلق ذات بىچون تأثيرى ندارد.- م.)
[٦] يعنى به وسيله آن آلات و ابزار و وسايل كه حواس و مشاعر ما هستند و با آفريدن آنها براى ما و تصويرى كه اين وسايل به دست مىدهند، خداوند بر خردها جلوهگر و شناخته مىشود چه اگر اين وسايل را نمىآفريد( امكان) شناخت او( براى ما) ممكن نبود.
[٧] يعنى ما به وسيله همان وسايل و مشاعر استنباط مىكنيم كه ذات او به چشم نمىآيد زيرا خردهاى ما با مشاعر و حواس ما كامل شده و به وسيله خردهايمان اين استدلال را دريافتهايم كه او ديدنى نيست. پس با آفريدن آلات و ادوات( حسّى و ادراكى) براى ما، او را از راه خرد شناختهايم( و به نامرئى بودنش پى بردهايم.- م.)