رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٢٨٠ - نامه امام(سجاد)
لب (براى گفتار) به او نداديم؟* و دو راه (خير و شر، و بهشت و دوزخ) را به او ننموديم؟»[١] اين حجّتى بر شماست پس چندان كه توانيد خداى را پرهيزگارى كنيد زيرا نيرويى جز به خدا و توكّلى نيست مگر بر او. و صلّى اللَّه على محمد [نبيّه] و آله (خداوند بر محمد [پيامبر خود] و خاندانش درود فرستد.)
(١)
نامه امام (سجّاد) ٧ به محمد مسلم زهرى[٢] كه در آن وى را نصيحت فرموده است
(٢) خدا ما و تو را از فتنهها نگهدارد و بر تو از دوزخ رحمت آرد، به راستى تو امروز به حالى افتادهاى كه سزاست هر كه بدين حالت بيند دلش بر تو بسوزد، به حقيقت (بار) نعمتهاى خدا كه به تو تنى سالم و عمرى دراز بخشيده بر دوشت سنگين شده، حجّتهاى خدا بر ضد تو استوار است كه كتابش را بر تو فرو خوانده و فهم دينش را به تو آموخته و با سنّت پيامبرش محمد ٦ نيك آشنايت كرده و در برابر هر نعمتى كه به تو ارزانى داشته و هر حجّتى كه برابرت نهاده بر تو وظيفهاى واجب فرموده كه مراد اوست. و مرادش جز اين نيست كه ميزان سپاسگزارى تو را در آن باره بيازمايد و فضل خود را بر تو آشكار كند[٣] و فرموده است: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي
[١] البلد، ٨- ١٠
[٢] محمد بن مسلم بن عبد الله بن شهاب زهرى، چنان كه از زندگينامهها بر مىآيد از كسانى بود كه از امير مؤمنان و فرزندانش عليهم السّلام روى تافتند. پدرش مسلم با مصعب بن زبير، و جدش عبيد الله به روز بدر با مشركان بود و او خود همچنان عامل مروانيان بود تا روزگارشان سرآمد. هشام بن عبد الملك وى راى به معلّمى فرزندان خود گماشت و بدو دستور داد كه احاديث راى به فرزندانش املا كند و او چهار صد حديث بديشان آموخت.( خواننده گرامى)، خود نيك آگاهى كسى كه پنجاه سال به بنى اميّه خدمت كرده است ارزش علمش در چه پايهاى و حديثش از چه دستى تواند بود! پيداست تمام اين حديثهايى كه او املا كرده است از آن شمارى است كه امويان راى خوش مىآمده و در آنها هيچ چيزى در باره فضل على ٧ و فرزندانش نبوده است و از همين روست كه دانشمندان وابسته بديشان وى راى ستوده و بيش از حدّ شايستگيش بالا بردهاند تا آنجا كه اين حجر از افزونى دانشى كه او گسترده اظهار شگفتى مىكند! به نقل صاحب تنقيح المثال( عبد الله مامقانى) رحمة الله، ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از جرير بن عبد الحميد، از محمد بن شيبه روايت مىكند كه گفت: ديدم زهرى و عروة بن زبير در مسجد پيامبر ٦ نشستهاند و از على ٧ ياد كرده هر دو به بدگويى پرداختند. على بن حسين ٧ آگاه شد و بيامد و بر سرشان ايستاد و فرمود: امّا تو اى عروه، پدر من پدرت راى به دادگاه عدل الهى كشاند و حكم داور منّان به سود پدر من و زيان پدر تو جارى شد. و امّا تو اى زهرى، اگر در مكّه مىبودى پايه كرامت( دروغين) تو را نشانت مىدادم. در رجال شيخ طوسى و علّامه و ابن داود و تفرشى آمده است كه« او دشمن( اهل بيت اطهار) است» و از سيد بن طاوس در التحرير الطاوسي حكايت شده كه« سفيان بن سعيد و زهرى هر دو دشمن و مورد اتهامند». با تأمّل در نامه امام( سجّاد) ٧ نيز صدق گفتار،( در باره زهرى) معلوم مىشود.
[٣] در پارهاى نسخهها آمده است:[ ... فرض لك في كلّ نعمة انعم بها عليك و في كلّ حجّة احتجّ بها عليك الفرض فما قضى الّا ابتلى شكرك- بر هر نعمتى كه به تو داده و هر حجتى كه بر تو آورده فريضهاى بر تو واجب داشته تا شكرگزارى تو را بيازمايد.]