روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٩ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
پيدا شد خروش رعد و سوز برق بىسحاب ظاهر گشت كاروانيان گفتند ما از خود در اين زودى گناه تازهاى نمىبينيم كه موجب اين عقوبت باشد آن غلام سنگدل بيامد كه اين محنت به شومى معاملت منست كه اين ساعت طپانچه بر روى اين غلام عبرى زدم و او آب در ديده به گردانيد و به درد دل ناله كرد مقارن اين حال اين صورت واقع شد.
مالك گفت سبب آن چه بود گفت خود را از شتر انداخته بود و داعيۀ گريختن داشت مالك گفت اين نامعقول مىنمايد كه كسى با غل و زنجير تواند گريخت پس پيش يوسف آمد و گفت اى جوان قصد گريختن دارى؟
گفت اى مالك من سر ستيز و پاى گريز ندارم به خاك مادرم رسيدم صبر و تحمّل از من رميده و رشته طاقتم به تيغ اضطراب بريده گشت مادرم هرگز انديشه نكرده بود كه من با غل و زنجير بر سر خاكش خواهم رسيد يا داغ بندگى بر رخ جگرگوشه او خواهند كشيد چون قبر مادرم ديدم بىاختيار خود را از بالاى مركب انداختم غم دل به او مىگفتم و قصّه پرغصه خود را بر او مىخواندم كه اين غلام بيامد و بىجهتى طپانچه بر روى من زد و من نفرين نكردم همين بود كه آهى از دل پردرد برآوردم: كاروانيان به گريه در آمده آغاز تضرّع و زارى كردند كه اى جوان عاليشان اين گردى كه برانگيختهاى فرونشان! يوسف به هوا نگريست و لب به جنبانيد فى الحال باد بياراميد. و صافى شد مالك كه اين حال مشاهده كرد در زمان به فرمود غل از گردن و بند از دست و پاى يوسف برداشتند و جامههاى نيكو در او پوشانيدند و بر راحله تيزرو سوار كردند. يوسف قبر مادر ديد تحمّل نداشت و از گريه و زارى دقيقهاى فرو نگذاشت آيا مخدّرات حجره رسالت، و معظمات حجله ولايت، در دشت كربلا سرهاى بىتن شهدا بر سر نيزهها ديده باشند و تنهاى بىسر ايشان به خاك و خون آغشته مشاهده كرده باشند گريه و زارى و ناله و بىقرارى چگونه بوده باشد آوردهاند كه بعد از شهادت امام حسين و اولاد وى، عمر سعد دستور داد تا سرهاى كشتگان بر سر نيزه كردند و تنهاى ايشان در خاك ميدان افتاده به گذاشتند و حكم كرد تا حرم حسين و پردگيان سرادق طهارت و عفت به ميدان حرب رسيدند و آن تنهاى بىسر را ديدند بىاختيار ناله برداشتند و لواى افغان به جانب