روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٥ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
دينا گوش فرا داشت و از مضمون گريه و فرياد، يعقوب را خبر داد مقارن استماع اين خبر پير از پاى درافتاده از هوش برفت دينا نعره زد كه اى برادران بشتابيد و پدر پير خود را دريابيد كه حال او دگرگون شد و عنان عقل از كف اختيار ما بيرون رفت ايشان شتاب كنان به رسيدند و پدر را بدان حال ديدند فرياد از نهاد ايشان برآمد روبيل بدويد و سر پدر در كنار گرفت و دست به دهان مباركش برد اثر نفس نديد خروش بركشيد يهودا گفت اى برادران! اين چه بود كه با خود كرديد، پدر را ضايع ساختيد برادر را به چاه انداختيد زبان ملامت خلق بر خود دراز كرديد؟ درهاى تعرّض آشنا و بيگانه به روى خود باز كرديد! پرده خود بدريديد رشتۀ پيوند خويش به تيغ قطيعت به بريديد پس نعرهزنان و فرياد كنان پدر را برداشتند و به خانه بردند يعقوب همچنان بىهوش بود تا صبح صادق بدميد و نسيم سحرگاهى از مهبّ لطف الهى بوزيد يعقوب چشم باز كرد و گفت: نور چشم من كو ايشان پيراهن خونآلود در دست گرفته حديث گرگ در ميان آوردند باز يعقوب بىهوش شد دختر به سر بالين پدر آمد گريان، گريان دست بر فرق مبارك وى نهاد و نعره وا ويلاء! وا مصيبتاه! بركشيد قطرهاى آب از ديده او بر چهره اسرائيل چكيد ديده باز كرد و گفت أين انا؟ من كجايم گفتند در منزل كرامت و مقرّ سعادت خود و عترت خود گفت يوسف من اينجا هست؟ گفتند: نه فرزندان ديگر هستند. گفت چه حاصل؟ .
بت شكر لب من، در كنار نيست چه سود؟
گل و بنفشه همه هست و يار نيست چه سود
القصّه يعقوب در فراق يوسف چندان آه كرد كه فرشتگان به فرياد آمدند گفتند: الهى يوسف را بدو بازده و يا يعقوب را خاموش گردان يا ما را اجازت ده تا به دنيا رويم و با يعقوب در آه و ناله موافقت كنيم هر بامداد يعقوب به صحرا آمدى و بر حوالى كنعان گرديدى و مىگفتى يا بنى! اى فرزند دلبند من يا قرّة عينى اى نور ديده من يا ثمرة فؤادى اى ميوه باغ دل پرداغ من يا فلذة كبدى اى جگرگوشه جگر خون شده پررنگ فى اى بئر طرحوك آيا تو را در كدام چاه انداختهاند بأىّ سيف قتلوك آيا تو را به كدام تيغ هلاك ساختهاند بأىّ بحر غرقوك آيا تو را در كدام دريا به غرقاب فنا افكندهاند بأىّ ارض دفنوك در كدام بقعه از زمين براى دفن تو قبر كندهاند سرگشته در آن وادىها