روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٣ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
من منتظرم كه يار از راه رسد
جان مژده دهم كه يار ناگاه رسد
فرزندان يعقوب شب در سر رمه بودند و خواب بر ايشان غلبه كرد يهودا در خواب نمىشد چون ديد كه برادران در خواب رفتند فرصت غنيمت يافت و تنها به سر چاه شتافت، آواز داد كه يا اخى يوسف اى برادر من يوسف أ حيّ أميّت؟ آيا تو زندهاى در اين چاه يا مرده؟ يوسف گفت تو كيستى كه از حال بيچارگان مىپرسى و از غريبان و بىكسان ياد مىكنى گفت من برادر توام يهودا. اى برادر با جان برابر! حال تو چيست يوسف گريان شد كه چون بود حال كسى كه از كنار پدر جدا بود و در تك چاه در صدد فوت و فنا باشد به تن برهنه به لب تشنه به شكم گرسنه به دل خسته نه مونسى نه يارى نه همدمى نه غمگسارى نه در روى زمين از زندگان و نه در زير زمين از فرورفتگان. يهودا از درد دل يوسف در خروش آمد و بر خردى و غريبى و تنهائى و بيكسى وى بسيار به گريست و يوسف از قعر چاه آواز داد كه اى برادر وقت وصيّت است نه هنگام تعزيت. يهودا گفت چه وصيت دارى؟ يوسف گفت كه وصيّت من آن است كه چون نماز شام با برادران به خانه رويد از بىكسى من برانديشيد و به وقت طعام خوردن از گرسنگى من ياد آريد و چون بامداد سر از بالين برداشته جامه پوشيد برهنگى من فراموش مكنيد و در وقت شادى و جمعيّت كه با هم گفتوگوى كنيد تنهائى و پريشانى مرا بر خاطر گذرانيد چو در ميان مراد آوريد دست اميد ز عهد صحبت ما، در ميانه ياد آريد
و چه شبيه است اين وصيّت به وصيّت شهيد كربلا كه در نوبت آخر كه به ميدان مىرفت فرزند ارجمند خود امام زين العابدين عليه السلام را طلبيده در كنار گرفت و گفت اى عزيز پدر! و اى غريب پدر! و اى يتيم پدر! بعد از من به صالحان امت جدّم و دوستداران پدر و مادرم بگوى كه حسين شما را سلام رسانيد و فرمود كه: اى ياران و هواداران هر جا كه ذكر غريبى رود از بىكسى من ياد آريد و به هر وقت كه شهيدى را نام برند شهادت مرا پيش خاطر آريد و چون شربت آبى بنوشيد از تشنگى جگر تفتيده و خشكى لب و زبان من فراموش مكنيد.
از سوز سينه و جگر خونچكان من
چون آب خوش خوريد به حسرت كنيد ياد