روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٧٥ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
يهودى برجست و سر امام برداشت و گفت يا ابا عبد اللّه! من مولاى توأم و از دل پاك مسلمان شدهام. أشهد أن لا اله الا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه و انّ عليا ولى اللّه اى سيّد فردا پيش جدّت بر ايمان من گواهى ده، يزيد گفت اكنون كه دانستى تو را بخواهم كشت مسلمان مىشوى؟ گفت اى يزيد من از حسين بن على «عليه السلام» فاضلتر نيستم. او را فرمودى كه بكشتند مرا هم بفرما تا به قتل آرند و اميدوارم كه به حكم المرء مع من أحبّه مرا با زمرۀ شهداى كربلا برانگيزند و در ميان ايشان حشر كنند، يزيد حكم كرد تا آن نو مسلمان را شهيد كردند.
و در كتاب ديگر مذكور است كه، ترسائى به ايلچىگرى از جانب قيصر روم آمده بود و جهت يزيد تحفهها و هديّهها آورده در آن محفل بود چون سر امام حسين «عليه السلام» را ديد آهى از دل پردرد بركشيد و گفت: اى يزيد! من در ايّام حيات پيغمبر «صلى اللّه عليه و آله» به رسم تجارت به مدينه رفته بودم و مىخواستم كه وى را هديّهاى برم از صحابه پرسيدم كه: حضرت رسالت چه چيز دوست مىدارد؟ گفتند: به بوى خوش مايل است من دو نافه مشك و قدرى عنبر اشهب برداشته به خدمت وى رفتم و وى در خانه امّ سلمه بود. درآمدم و جمال آن حضرت را مشاهده نمودم از نور رخسارش چشم مرا روشنى بيفزود، و دل من وابسته محبّت او گشت، بر وى سلام كردم و آن عطرها را پيش وى نهادم گفت: اين چيست؟ گفتم محقّر هديهاى است كه به خدمت شما آوردهام.
پاى ملخى نزد سليمان بردن
عيب است و ليكن هنر است از مورى
حضرت رسالت فرمود: كه نام تو چيست؟ گفتم عبد الشّمس گفت: تو را عبد الوهّاب نام كردم و اگر اسلام قبول كنى هديّه تو را قبول كنم. من نيز در نگريستم دانستم كه اين آن پيغمبر است كه حضرت عيسى ما را از وى خبر داده.
عيسى به نام او چو به ايّام مژده داد
از يمن نام نفسش جان را به مرده داد
فى الحال، بر دست وى ايمان آوردم و به روم بازگشته دين خود پنهان داشتم، و حالا چند سال است كه من با پنج پسر و چهار دختر همه مسلمان در ميان روميان مىباشيم. و