روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٧٧ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
نزد پدر رفتيم ما را به ملازمت تو فرستاد. اكنون بيا و در خطّهاى ما درنگر و به راستى حكم كن، فاطمه با خود انديشه كرد كه جدّ بزرگوار و پدر نامدار ايشان نخواستهاند كه دل هيچ كدام ملول شود، من چگونه كنم؟ پس گفت كه شما مىدانيد كه من خط نمىدانم فأمّا در عقد خويش هفت دانه مرواريد دارم، بر سر شما نثار كنم هر كدام كه بيشتر چيند خطّ وى بهتر است و قوت وى كاملتر پس آن گوهرها را بر ايشان فشاند. امام حسن «عليه السلام» سه گوهر برچيد و امام حسن نيز سه گوهر بدست آورد. فى الحال، از حضرت عزّت به جبرئيل فرمان رسيد كه زود به زمين رو و با پر با فر خود، يكدانه گوهر را به دونيم كن. تا هر يك يك نيمه برچينند، و دل هيچكدام اندوهگين نگردد. و جبرئيل به فرمان ملك جليل، يك گوهر به دونيم كرده و هر يك از شاهزادگان سه گوهر و نيم برچيدند اى يزيد از اين سخنان فهم مىشود كه مصطفى و مرتضى و زهرا غبار غم بر دل ايشان روا نمىداشتند و حضرت خداوند نيز نمىخواسته هيچكدام ملول شود من در روم شنيدهام كه كسان تو، يك برادر را زهر دادهاند و شربت ألماس چشانيدهاند، كه هفتاد و دو پارۀ جگر از حلق وى برآمده و مىبينم كه سر آن ديگر با هفتاد و دو سر در نظر تو نهادهاند. واى به حال تو و متابعان تو! .
اى ناكسان به نسبت فرزند مصطفى
باشد به هيچ وجه روا اين چنين كنيد؟ !
بر حلق تشنۀ شه دين تيغ كين نهند
در خاك و خون نهان، رخ آن نازنين كنيد!
چون سخن به اينجا رسيد غريو از حاضران مجلس برآمد يزيد به ترسيد و گفت: اى عبد الشمس ملك را بر من مىشورايى و رعيت را به آشوب مىآرى؟ و اگر نه آن است كه تو رسول قيصرى فى الحال تو را به سياست مىرسانيدم. عبد الشّمس گفت: اى بيشرم ناانصاف حرمت رسول قيصر مىدارى و حرمت رسول ملك اكبر فرو مىگذارى؟ يزيد بانگ بر ملازمان زد كه اين مرد را از مجلس من بيرون بريد. مردمان وى را بيرون كشيدند و روز به آخر رسيده بود، امر نمود كه بعضى از زنان را بياريد تا سخنى گويم. امّ كلثوم و زينب و امام زين العابدين پيش آمدند زينب را كه چشم بر سر برادر افتاد فرياد برداشت: كه وا جدّاه! وا محمّداه! پس رو به يزيد كرد كه هيچ مىدانى كه چه مىكنى؟ زنان خود را در پس پرده نشاندهاى و دختران رسول خدا را در پيش خلق به داشتهاى،