روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٣ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
خود برادر با برادر اين كند؟
كافرم گر هيچ كافر اين كند؟
و چون هابيل كشته شد قابيل ندانست كه با وى چه كند؟ او را در جامهاى پيچيده و در پشت كشيده روى به بيابان نهاد چهل روز هم چنان بر پشت گرفته به هر طرف مىرفت و نمىدانست كه چه چاره سازد؟ و آخر الامر روزى ديد كه زاغى به منقار و چنگال خود حفرهاى كرد در خاك و زاغى مرده بياورد و در آن حفره نهاد و خاك بر آن مىپاشيد تا آن زاغ پوشيده گشت قابيل نيز به همان طريق هابيل را در خاك كرد و به ميان قوم آمد امّا چون آدم عليه السلام از زيارت حرم بازآمد فرزندان همه به استقبال وى آمدند مگر هابيل و آدم هابيل را بسيار دوست داشتى چه جوانى بود با روى چون ماه و دو گيسوى سياه داشت و حق سبحانه او را صورت خوش و سيرت دلكشى ارزانى داشته بود و هيچ يك از اولاد آدم به جمال و كمال وى نبود.
نه چنين صورت و معنى كه تو دارى دارند
پيش رويت دگران صورت بر ديوارند
و هنوز شيث (عليه السلام) متولد نشده بود در خبر آمده كه اجمل اولاد آدم شيث بوده چه لمعه نور محمّدى صلوات اللّه و سلامه عليه از بشرۀ او لامع و در جبين مبين او ساطع بود القصه چون آدم هابيل را نديد به جست و جوى او اشتغال فرمود از هر كه خبر وى پرسيدى [١]هيچ نشان ندادندى و گفتندى كه چندى روز است كه پيدا نيست ندانيم كجا رفته و به چه كار مشغول است؟ آدم هفت شبانه روز كوه و صحرا را به قدم طلب مىپيمود و در تحقيق حال هابيل جدّ تمام و جهد لا كلام مىنمود و زبان حالش بدين مقال مترنّم بود.
به شب دراز هجران، مگر از خدات جويم
شب من سيه شد از غم، مه من كجات جويم
شب هشتم در واقعه ديد كه هابيل جائى ايستاده و مىگويد وا أبتاه الغياث! اى پدر بزرگوار به فرياد من برس آدم از هول آن از خواب درآمد و خروش درگرفته بىهوش شد چون با خود آمد جبرئيل را ديد بر سر بالين وى نشسته و گفت اى برادر از حال
[١] -شايد از بازماندگان آدم پيشين.