روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٢ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
داشت و در غايت حسن بود روى درخشان و موى مشگ افشان داشت.
روئى چه گونه روئى، گوئى چو آفتابى
موئى چه گونه موئى، هر حلقه پيچ و تابى
و همزاد هابيل را ليوذا مىگفتند و او چندان جمال نداشت چون به حدّ بلوغ رسيدند آدم ليوذا را به قابيل نامزد كرد و اقليما را به هابيل اختصاص داد قابيل از اين حكم اِبا نموده گفت خواهر من اجمل است و با من در رحم بوده او به من اولى است آدم فرمود كه حكم الهى برين جمله عزّ صدور يافته مرا درين هيچ اختيارى نيست.
حكم حكم او و ما محكوم اوييم
قابيل مسلم نداشت و گفت تو هابيل را از من دوستتر مىدارى لا جرم آنچه خوبروىتر است بدو مىگزارى، آدم گفت اگر: سخن من باور نمىداريد هر يك از شما قربانى كنيد به آنچه مىتوانيد قربان هر كه مقبول گردد اقليما از آن او باشد هابيل گوسفنددار بود برّه فربه كه بغايت دوست مىداشت بياورد و بر سر كوهى بنهاد و نيت كرد كه اگر قربان من مقبول نگردد ترك اقليما كنم و قابيل صاحب زرع بود دسته گندم ضعيف كم دانه بياورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت كه اگر اين قربانى مقبول شود يا نه من دست از خواهر خود بازندارم پس آتش سفيد بىدودى از آسمان فرود آمد و گوسفند را بخورد و از قربانى قابيل درگذشت و به خوردن آن ملتفت نگشت قابيل از آتش خشم به اشتعال درآمد دو حسد ديده بصيرت او را تيره كرده كمر به قتل برادر بر بست و در كمينگاه انتقام نشست همين كه آدم عزيمت زيارت بيت المعمور فرمود قابيل فرصت يافت و به سر رمهها آمد هابيل در آنجا در خواب بود سنگى برداشت و سر هابيل را فرو كوفت چنان كه مغزش پريشان شد.
[٢] مادر ما هستند آدم و حواى ديگر بود و پيش از آن آدم و حواى ديگر و اين آدم در آخر آن آدميان است پس آدم و حوّا نخستين انسان روى زمين نبودند بعضى گويند هنوز از اولاد آدم پيشين در زمين موجود بود و اولاد اين آدم با بازماندگان آدم پيشين ازدواج كردند و خواهر با برادر در نياميختند.