روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٩ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
را ديد دست به گردن هم درآورده و وا أبتاه مىگفتند، حارث پرسيد، كه شما چه كسانيد؟ ايشان تصوّر كردند كه او از دوستانست. گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقيليم، حارث گفت: وا عجباه! (يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم) من امروز در طلب شما مىتاختم تا حدّى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم، و شما خود در منزل من ساكن و مطمئنّ بودهايد، ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده سر در پيش افكندند و آن بىرحم سنگين دل، هر يك را طپانچهاى بر رخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسّكان عروة الوثقاى دين بود، به هم بازبست، و بيرون آمده در خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست و پاى وى مىافتاد و سر خود بر قدم وى مىنهاد و بوسه بر دست و پاى وى مىداد و گريه و زارى و ناله و بىقرارى مىكرد و مىگفت:
بيداد مكن بر اين يتيمان
لطفى بنماى چون كريمان
اينها به فراق مبتلايند
در شهر غريب و بينوايند
بگذر ز سر جفاى ايشان
پرهيز كن از دعاى ايشان
نفرين يتيم محنتآلود
آتش به جهان درافكند، زود
حارث بانگ بر زن زد، كه از اين سخن بگذر و زبان دركش و الاّ «هر جفائى كه بينى همه از خود بينى» ، زن بيچاره خاموش شد. امّا چون صبح بدميد و جهان روشن گشت، آن تيره روى سياه دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته، روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مىدويد و زارى و درخواست مىنمود و چون به نزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده، روى به وى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه به رفتندى، باز از پى بدويدى، بر اين منوال مىرفتند، تا به كنار آب فرات رسيدند. حارث غلامى داشت خانهزاد، كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون به آنجا رسيد حارث شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن، غلام شمشير بستد و گفت: اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بىگناه را بكشد! حارث غلام را دشنام داد و گفت برو و هر چه تو را مىگويم چنان كن.