تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٧ - رجوع به قصهء موش و چغز و ربودن زاغ موش و چغز را
به طرفى مى كشد . مور مى داند كه آن دانه هايى كه در اختيارش قرار گرفته است ، بالاخره مستحيل و جزء جنس او خواهد گشت . مورچهاى گندمى به دهان مى رفت مورچهء ديگرى جوى را از راه برداشته بهم رسيدند .
تو گمان مبر كه گندم جامد سوى جو كشيده مى شود ، بلكه دو مورچهء زنده هستند كه بهم جذب مى شوند و بيك ديگر مى رسند و گندم و جو هم به پيرو آن دو مورچه روياروى يكديگر قرار مى گيرند .
اگر مورچهء سياه در روى فرش سياه راه برود ، مورچه ديده نمى شود ، ولى گندمى كه به دهان دارد قابل ديدن است . عقل مى گويد : در جسم آدمى با دقت بنگر ، خواهى ديد كه روحى در او وجود دارد ، زيرا دانهء بدن خود به خود راه نمى رود ، بلكه دانه برى وجود دارد كه او را مى كشاند . سنخيت معنوى بود كه سگ را به اصحاب كهف ملحق نمود . صورتها مانند دانه ها و دلها چون مورچه ها است . به همين جهت حضرت عيسى به سوى پاكان آسمانها رفت ، اگر چه قفسهاى آنان مختلف بود ، ولى جوجهء روح آنان تجانسى داشت . خوشا به حال ديدگانى كه عقل فرمانده او است كه عاقبت بين و دانا و توانا مى باشد . فرق زشت و زيبا را به عقل مستند بداريد نه به چشمى كه تنها رنگ مى بيند چشم ظاهر بين سبزه روى كثافت را مى بيند و خوشحال مى گردد ، ولى عقل مى گويد : فريب آن سبزى را مخور ، بگذار من آن را آزمايش كنم . چشم كام بين عامل مرگ پرنده است كه تنها دانه را بيند ، ولى چشم دام بين نجات بخش مرغ است .
دامهاى ديگرى در راه زندگى گسترده است كه عقول آدمى هم نمى تواند آنها را در يابد ، لذا وحى غيب بين از عالم غيب سرازير مى شود و آن دامها را به مردم نشان مى دهد . تنها به وسيلهء عقل است كه مى توانى جنس را از ناجنس تفكيك كنى ، در تاختن به سوى صورتها و اشكال شتاب زده مباش و بدان كه جنسيت من و تو از صورتهاى مشابه ما نيست . عيسى را مى بينيم كه با فرشتگان هم جنس است ، ولى صورت او آدمى است . به همين جهت بود كه مرغ آسمانى او را از زمين به فضاى ملكوتى كشيد .