تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٣ - تفسير ابيات
و مناجات بر مى دارم ، زيرا مى بينم : كه من حتى در دعا كردن هم هنرى نداشته و از روى نادانى دست به نيايش برداشته بودم . اصلًا هنر كو ؟ من چيستم ؟ آن دل معتدل پر فروغ كجا است ؟ اين هنر و من و دل ، همه و همه انعكاسى از انوار الهى تست . من بالعيان مى بينم : -
((٢٢٩٨)) هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب همچو كشتى غرقه مى گردد در آب
نه من مى ماند و نه هنر من ، بدن هم در گوشهاى مانند لاشه مردار بىخبر افتاده است . ساده لوحان گمان مى كنند كه شبانگاه كه مردم به خواب رفتند ، ديگر كسى بذكر خداوندى و بلى گفتن به الست او مشغول نيست ، اين نابخردان نمى دانند كه در سر تا سر شب آن سلطان بلند مرتبه خود است و خود بلى مى گويد .
((٢٣٠١)) كو بلى گو ؟ جمله را سيلاب برد يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد
تا آنگاه كه بامدادان ، تيغ گوهر دار خود را از نيام تاريكى شب بر كشد و آفتاب جهان آرا مسافت شب را در نوردد و نهنگ خواب كه همهء افكار و خيالات و سخنها و اراده هاى انسانها را خورده بود بر گرداند . آرى ، صبحگاهان مانند حضرت يونس عليه السلام از درون نهنگ شب بيرون مى آئيم و بار ديگر در جهان بو و رنگ در مى غلطيم .
مردم در ظلمات شبانگاهى ، آنگاه كه به خواب عميق فرو رفتهاند ، ناخود آگاه مانند يونس عليه السلام در حال تسبيح و ذكر خداوندى بسر مى برند و راحت مى شوند و هنگامى كه از شكم ماهى شب بيرون آمدند ، بامدادان مى گويند : -
((٢٣٠٧)) كاى كريمى كاندر آن ليل وحش گنج رحمت بنهى و چندين چشش
آرى از بطن ظلمانى شب بدر آمده و مى بينند :
((٢٣٠٨)) چشم تيز و گوش تازه تن سبك از شب همچون نهنگ ذو الحبك
مى گويند : خداوندا ، ما از آن تاريكىهاى وحشت بار كه ما را بىاختيار