تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٠ - رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم ١٧١ الانسان حريص على ما منع ١٨٧ و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
((٣٧٠٨)) از قدحهاى صور بگذر مايست باده در جام است ليك از جام نيست
((٣٧٠٩)) سوى باده بخش بگشا پهن گوش تا از آن سوى بشنوى بانگ و خروش چون رسد باده نيايد جام كم گوش دار آوازت آيد دم به دم
((٣٧١٠)) آدما ، معنى دلبندم بجوى ترك قشر و صورت گندم بگوى
((٣٧١١)) چون كه ريگى آرد شد بهر خليل دان كه مغز و لست گندم اى نبيل
((٣٧١٢)) صورت از بىصورت آمد در وجود همچنان كز آتشى زاده است دود
((٣٧١٣)) كمترين غيبى مصور در خيال چون پياپى بينيش آرد ملال
((٣٧١٤)) حيرت محض آردت بىصورتى زاده صد گون آلت از بىآلتى
((٣٧١٥)) بىز دستى دستها بافد همى جان جان سازد مصور آدمى
((٣٧١٦)) آنچنان كاندر دل از هجر و وصال مى شود بافيده گوناگون خيال
((٣٧١٧)) هيچ مانده اين مؤثر با اثر ؟
هيچ مانده بانگ و نوحه با ضرر ؟
((٣٧١٨)) نوحه را صورت ، ضرر بىصورت است دست خايند از ضرر كش نيست دست
((٣٧١٩)) اين مثل نالايق است اى مستدل حيلت تفهيم را جهد المقل
((٣٧٢٠)) صنع بىصورت نمايد صورتى تن نگارد با حواس و آلتى
((٣٧٢١)) تا چو صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نيك و بد
((٣٧٢٢)) صورت نعمت بود شاكر شود صورت مهلت بود صابر شود
((٣٧٢٣)) صورت زخمى بود نالان شود صورت رحمى بود بالان شود
((٣٧٢٤)) صورت سيرى بود گيرد سفر صورت تيرى بود گيرد سپر
((٣٧٢٥)) صورت خوبى بود عشرت كند صورت غيبى بود خلوت كند صورت خوبى بود ناز آورد صورت چنگى بود ساز آورد
((٣٧٢٦)) صورت محتاجى آرد سوى كسب صورت بازوورى آرد غضب
((٣٧٢٧)) اين ز حد و اندازه ها باشد برون داعى فعل از خيال گونه گون
((٣٧٢٨)) بىنهايت كيشها و پيشه ها جمله ظل صورت انديشه ها
((٣٧٢٩)) بر لب بام ايستاده قوم خوش هر يكى را بر زمين بين سايه اش