تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٨ - آيه
((٤٧٨٩)) دام بگزيدى ز حرص گندمى بر تو شد هر گندم او كژ دمى
((٤٧٩٠)) در سرت آمد هواى ما و من قيد بين بر پاى خود پنجاه من
((٤٧٩١)) نوحه مى كرد اين نمط بر جان خويش كه چرا گشتم ضد سلطان خويش ؟
((٤٧٩٢)) آمد او با خويش و استغفار كرد با انابت چيز ديگر يار كرد
((٤٧٩٣)) درد كان از وحشت ايمان بود رحم كن كان درد بىدرمان بود
((٤٧٩٤)) مر بشر را خود مبا جامهء درست چون رهيد از صبر در حين صدر جست
((٤٧٩٥)) مر بشر را پنجه و ناخن مباد كاو نه دين انديشد آنگه نى سداد
((٤٧٩٦)) آدمى اندر بلا كشته به است نفس كافر نعمت است و گم ره است نفس كافر خود همى ندهد امان گشت طاغى چون كه فارغ شد ز نان آدمى خود مبتلا بهتر بود زان كه زار و عاجز و مضطر بود
آيه « فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ ٧ : ٢٢ . » (١) ( شيطان آدم و حوا را با فريب كارى ، به خوردن از آن درخت ممنوع تحريك و دلالت كرد . وقتى كه آن دو از درخت چشيدند ، اعضاى پوشيدنىشان آشكار شد و شروع به پوشانيدن آن با برگهاى بهشتى نمودند ) .
« كَلَّا إِنَّ اَلإِنْسانَ لَيَطْغى . أَنْ رَآه اِسْتَغْنى ٩٦ : ٦ - ٧ . » (٢) ( نه هرگز ، انسان البته طغيان مى كند ، وقتى كه خود را بىنياز ببيند . )
(١) سوره الاعراف ، آيهء ٢٢ . .
(٢) سوره العلق ، آيهء ٦ و ٧ . .