تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠١ - رجوع به قصهء پروردن حق تعالى نمرود را به شير پلنگ
رجوع به قصهء پروردن حق تعالى نمرود را به شير پلنگ
((٤٨٣١)) حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم و صرصر آمد در امان
((٤٨٣٢)) يك پلنگى طفلكان نوزاده بود گفتم او را شير ده طاعت نمود
((٤٨٣٣)) پس بدادش شير و خدمتهاش كرد تا كه بالغ گشت و زفت و شير مرد
((٤٨٣٤)) چون فطامش شد بگفتم با پرى تا در آموزند نطق و داورى
((٤٨٣٥)) پرورش دادم مر او را زين چمن كه بگفت اندر نيايد فن من
((٤٨٣٦)) داده من ايوب را مهر پدر بهر مهمانى كرمان بىضرر
((٤٨٣٧)) داده كرمان را بر او مهر ولد بر پدر من اينت قدرت اينت يد
((٤٨٣٨)) مادران را مهر من آموختم چون بود شمعى كه من افروختم
((٤٨٣٩)) صد عنايت كردم و صد رابطه تا نبيند لطف من بىواسطه
((٤٨٤٠)) تا نباشد از سبب در كشمكش تا بود هر استعانت از منش
((٤٨٤١)) تا خود از ما هيچ عذرى نبودش شكوهاى نبود ز هر يار بدش
((٤٨٤٢)) اين حضانت ديد با صد رابطه كه بپروردم ورا بىواسطه
((٤٨٤٣)) شكر او آن بود اى بندهء جليل كه شد او نمرود و سوزندهء خليل
((٤٨٤٥)) كه چرا من تابع غيرى شوم چون كه صاحب ملك و اقبالى بوم
((٤٨٤٦)) لطفهاى شه كه ذكر آن گذشت از تبختر بر دلش پوشيده گشت
((٤٨٤٧)) همچنان نمرود آن الطاف را زير پا بنهاد از جهل و عمى
((٤٨٤٨)) اين زمان كافر شد و ره مى زند كبر و دعوى خدايى مى كند
((٤٨٤٩)) رفت سوى آسمان با جلال با سه كركس تا كند با من قتال
((٤٨٥٠)) صد هزاران طفل بىتلويم را كشت او تا يابد ابراهيم را
((٤٨٥١)) كه منجم گفت اندر حكم سال زاد خواهد دشمنى بهر قتال
((٤٨٥٢)) هين بكن در دفع آن خصم احتياط هر كه مى زاييده مى كشت از خباط