تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٠ - تفسير ابيات
((٤٠٧٠)) خفيه كردندش ز حيلت سازيى كرد آخر پيرهن غمّازئى
((٤٠٧١)) آن دو گفتندش نصحيت در سمر كه مكن زاخطار خود را بىخبر
((٤٠٧٢)) هين منه بر ريشهاى ما نمك هين مخور اين زهر از جلدى و شك
((٤٠٧٣)) جز به تدبير يكى شيخى خبير چون روى چون نبودت قلب بصير ؟
((٤٠٧٤)) واى آن مرغى كه ناروييده پر برپرد بر اوج و افتد در خطر
((٤٠٧٥)) عقل باشد مرد را بال و پرى چون ندارد عقل باشد ابترى
((٤٠٧٦)) يا مظفر يا مظفر جوى باش يا نظر ور يا نظر ور جوى باش
((٤٠٧٧)) بىز مفتاح خرد اين قرع باب از هوا باشد نه از روى صواب
((٤٠٧٨)) عالمى در دام مى بين از هوا وز جراحتهاى همرنگ دوا
((٤٠٧٩)) ايستاده مار بر سينه چو مرگ در دهانش بهر صيد اشگرف برگ
((٤٠٨٠)) در حشايش چون حشيشى او به پاست مرغ پندارد كه آن شاخ گياست
((٤٠٨١)) چون نشيند بهر خور بر روى برگ درفتد اندر دهان مار مرگ
((٤٠٨٢)) كرده تمساحى دهان خويش باز گرد دندانهاش كرمان دراز
((٤٠٨٣)) از بقيهء خور كه در دندانش ماند كرمها روييده و بر دندان نشاند
((٤٠٨٤)) مرغكان بينند كرم و قوت را مرج پندارند آن تابوت را
((٤٠٨٥)) چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان دركشدشان و فرو بندد دهان
((٤٠٨٦)) اين جهان پر ز نقل و پر زنان چون دهان باز آن تمساح دان
((٤٠٨٧)) بهر كرم و طعمهاى روزى تراش از فن تمساح دهر ايمن مباش
((٤٠٨٨)) روبه افتد پهن اندر زير خاك بر سر خاكش حبوب مكرناك
((٤٠٨٩)) تا بيايد زاغ غافل سوى آن پاى او گيرد به مكر آن مكردان
((٤٠٩٠)) صد هزاران مكر در حيوان چو هست چون بود مكر بشر كاو بهتر است
((٤٠٩١)) مصحفى بر كف چو زين العابدين خنجرى پر زهر اندر آستين
((٤٠٩٢)) گويدت خندان كه اى مولاى من در دل او بابلى پر سحر و فن
((٤٠٩٣)) زهر قاتل صورت شهد است و شير هين مرو بىصحبت پير خبير