تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٩ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
((٢٥٢٩)) بو كه باز آيد به من عقلم دمى كه فتادم در عجايب عالمى
((٢٥٣٠)) بعد يك ساعت كه شاه از وهم و ظن تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
((٢٥٣١)) كاو نديده بود دلقك را چنين كه از او خوشتر نبودش همنشين
((٢٥٣٢)) دايماً دستان و لاغ افراشتى شاه را بس شاد و خندان داشتى
((٢٥٣٣)) آنچنان خندانش كردى در نشست كه گرفتى شه شكم را با دو دست
((٢٥٣٤)) هم ز زور خنده خوى كردى تنش رو درافتادى ز خنده كردنش
((٢٥٣٥)) باز امروز اين چنين زرد و ترش دست بر لب مى زند كاى شه خمش
((٢٥٣٦)) وهم در وهم و خيال اندر خيال شاه را تا خود چه آيد از نكال
((٢٥٣٧)) كه دل شه با غم و پرهيز بود زان كه خوارزمشاه بس خون ريز بود جاى تخت او سمرقند گزين بد وزيرى داهى او را همنشين
((٢٥٣٨)) بس شهان آن طرف را كشته بود يا به حيلت يا به سطوت آن عنود
((٢٥٣٩)) وين شه ترمد ازو در وهم بود وز فن دلقك همى وهمش فزود
((٢٥٤٠)) گفت زوتر باز گو تا حال چيست اين چنين آشوب تو از شرّ كيست ؟
((٢٥٤١)) گفت من در ده شنيدم آنكه شاه زد منادى بر سر هر شاه راه
((٢٥٤٢)) كه كسى خواهم كه تازد در سه روز تا سمرقند او چو پيك با فروز گنجها بدهم ورا اندر عوض چون شود حاصل ز پيغامش غرض
((٢٥٤٣)) من شتابيدم برِ تو بهر آن تا بگويم كه ندارم آن توان
((٢٥٤٥)) گفت شه لعنت بر اين زوديت باد كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
((٢٥٤٦)) از براى اين قدر اى خام ريش آتش افكندى در اين مرج و حشيش
((٢٥٤٧)) همچو اين خامان با طبل و عَلَم كه الغ خانيم در فقر و عدم
((٢٥٤٨)) لاف شيخى در جهان انداخته خويشتن را بايزيدى ساخته
((٢٥٤٩)) هم ز خود سالك شه واصل شده محفلى وا كرده در دعوتكده
((٢٥٥٠)) خانهء داماد پر آشوب و شر قوم دختر را نبوده زان خبر
((٢٥٥١)) ولوله كه كار نيمى راست شد شرطهايى كان ز سوى ماست شد