تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٥ - استغفار كردن آن غريب از اعتماد بر مخلوق و ياد نعمتهاى خالق كردن و انابت نمودن ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
((٣١٦٤)) حق چو بخشش كرد بر اهل نياز با عطا بخشيدشان عمر دراز
((٣١٦٥)) خالدين شد نعمت و منعم عليه محى الموتى است فاجتازوا اليه
((٣١٦٦)) داد حق با تو درآميزد چو جان آنچنان كه آن تو باشى و تو آن
((٣١٦٧)) گر نماند اشتهاى نان و آب بدهدت بىاين دو قوت مستطاب
((٣١٦٨)) فربهى گر رفت حق در لاغرى فربهى پنهانت بخشد آن سرى
((٣١٦٩)) چون پرى را قوت از بو مى دهد هر ملك را قوت جان او مى دهد
((٣١٧٠)) جان چه باشد تا تو سازى زان سند حق به عشق خويش زنده ات مى كند
((٣١٧١)) زو حيات عشق خواه و جان مخواه تو از او آن رزق خواه و نان مخواه
((٣١٧٢)) خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر او تابان صفات ذو الجلال
((٣١٧٣)) علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستارهء چرخ در آب روان
((٣١٧٤)) پادشاهان مظهر شاهى حق فاضلان مرآت آگاهى حق
((٣١٧٥)) قرنها بگذشت و اين قرن نويست ماه آن ماه است و آب آن آب نيست
((٣١٧٦)) عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم ليك مستبدل شد آن قرن و امم
((٣١٧٧)) قرنها بر قرنها رفت اى همام وين معانى برقرار و بر دوام
((٣١٧٨)) آب مبدل شد در اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار
((٣١٧٩)) پس بنايش نيست بر آب روان بلكه بر اقطار عرض آسمان
((٣١٨٠)) اين صفتها چون نجوم معنويست دان كه بر چرخ معانى مستويست
((٣١٨١)) خوب رويان آينهء خوبىّ او عشق ايشان عكس مطلوبىّ او
((٣١٨٢)) هم به اصل خود رود اين خدّ و خال دايماً در آب كى ماند خيال
((٣١٨٣)) جمله تصويرات عكس آب جوست چون بمالى چشم خود ، خود جمله اوست
((٣١٨٤)) باز عقلش گفت بگذر زين حول خلّ دوشاب است و دوشاب است خل
((٣١٨٥)) خواجه را كاو در گذشته است از اثير جنس اين موشان تاريكى مگير