تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٥ - هر موجودى كه خود بستهء زنجير بردگى است نمى تواند موجود ديگر را آزاد كند
هر موجودى كه خود بستهء زنجير بردگى است نمى تواند موجود ديگر را آزاد كند آيا تا كنون شنيدهايد كه يك انسان عاقل برود و در مقابل يك ديوار آجرى و سنگى بايستد و با آن ديوار به راز و نياز پرداخته و بگويد : من حيات دارم ، هوش و تعقل و اراده دارم ، من روح دارم ، بيا اى ديوار عزيز ، حيات و جان و عقل و ارادهء مرا هماهنگ بساز و آنها را مطيع روحم نموده روحم را به كمال اعلاى انسانى رهنمون باش ؟ آيا تا كنون شنيدهايد يك فرد از انسان كه داراى درك و عقل معتدل باشد برود و در كنار جويبار يا دريا يا در مقابل يك درخت يا يك كوه سر به فلك كشيده دست به سينه بايستد و تقاضاهاى فوق را متوجه آنها بسازد و به مقصودش برسد ؟ چنين اتفاقى در گذشته و حال و آينده مساوى آنست كه روزى از مغز خود خواهش كنيد كه ٢ را با ٢ جمع كند و نتيجه ى ١٧٦٠٠٢ را به دست آورده و در اختيار شما بگذارد چرا تقاضاى فوق خنده آور و امكان ناپذير است ؟ پاسخ اين سؤال خيلى روشن است ، زيرا ديوار و جويبار و دريا و درخت و كوه هيچ يك از پديده هاى حيات و عقل و جان و هوش را دارا نيست تا بتواند آن را درك نموده و در وجود شما آنها را با يكديگر هماهنگ ساخته و فرمانبر روح شما قرار بدهد .
اين تقاضا را بايستى از كسى كنيد كه خود داراى پديده هاى فوق است و خود توانسته است آنها را هماهنگ ساخته و مطيع روحش گرداند ، و روح را با پديدهء با عظمت آزادى شكوفان ساخته و به ميوهء حقيقى خود برساند .
اين قانون را در رديف بديهىترين و ضرورىترين قوانين هستى كه تا كنون به شما روشن شده است بگذاريد :
ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش ؟
خشك ابرى كه شود زآب تهى نايد از وى صفت آب دهى